...........

خدایا ....چی در پیشه ؟یعنی توهم منه ..؟


چر ا آرام نمیگیرم ..حتی قرص هم اثر نکرده ....که کمی آرومترم کنه


این جوری حرف زدن هم بلد نیستم اما حال جور دیگه 

حرف زدنم ندارم 

...وای....این قلب همچین میزنه که انگار  پتکه تو سر من....

ظاهرا همه چیز ها با هم میخوان دیوونم کنن ..مثله صدای ضربان قلبم 

خدایا ....چی میشه یعنی؟؟به انتها رسیدم یا به آغاز؟؟

امیدوار باشم  ..یا ....؟؟؟

منتظر یا به مقصد رسیده ؟؟؟؟

وای  ..واااااای خداااااااااااااااا


اگه..............

امشب چیزی فهمیدم ..که اگه درست باشه ... دنیایی سوال بی جواب میمونه برام ...

اگه درست باشه شاید من  پریشانتر شوم یا آرامتر

اگه ..خدایا ...خواهش میکنم ....خواهش میکنم به بن بست نرسم 

خدایا .....کمکم کن که تموم شه این همه درد ....

خدایا یعنی باید بدتر بشم  ..نا آرامتر بشم ...یا آرامتر و بهتر؟؟؟

کی میدونه چی میشه ؟

کاش میدونستم ..کاش ......

خدایا .....کارم درست بود ....؟؟؟نمیدونم اما نا امیدم مکن .....

وای....چقدر همه چی نا معلوم و مجهوله...حتی بیشتر از همیشه ......

تا کی

خدایا ....تو برس به دادم 

فریاد را کجا زنم ....درد را کجا نهم 

یارب ...دل پر درد را تسکین نمی دهی

ای آفریننده ی عشق ... سوختن  تا کی

این پیچیدن در خود ..این بی تابی پنهان ...

خود گو تا کی ؟؟آیا نیست دردم را پایان ؟



تا کی؟

کجا میشود فریاد زد .........

راز سر به مهر را باز کرد ....

تا کی سکوت خدایا  نیست طاقتی

خسته شدم از این سکوت تلخ خویش

مهر و جفا

 آخر من از کجا جویم ترا

خواهم ترا ....خواهم ترا

گفته بودم میبابم ترا 

خود بیا و بر دلم گو

راه کو ....یار کو ....

آخر از کجا جویم ترا

مهر را یادم بدادی ای بی وفا

من وفا از تو گرفتم یاد .....

خود بگو این راه دیگر چیست

درس عشق دادن و بی وفایی؟؟؟

این آیا شدنیست ؟؟؟

شد ..آری ..شد  .....ای وای دل من شد

که باهم این دو کردی ....مهر دادی و جفا پیشه نمودی

باز گرد ای یار ..ای بی همتای دلم

ای تو همه سودای من

باز گرد و مرا دریاب استاد دو علمم

وای بر من گشته بی تو ...روزگاری در هم و سوزان

برایم تو نمودی فراهم....خود بگو تا کی تاب باید؟

سوز من بس نیست ای مهربان سنگ دل؟؟

سوختن را بیش ازین دیگر  چه حاصل ؟؟


دل آواره

چه روزیست امروز ؟

چه یاد آور دردیست جاوید

چه  گونه از ذهن بیرون کنم من

چنین روز سوختن ...از هم پاشیدن 


به یاد داری چه گفتم وقت رفتن

بگفتی خدا حافظ همیشه  دارمت دوست..

بگو بر من چه حالی داری اینک

چگونه سال را سر کردی ای یار

بمانند من آیا سوختی تو

نگو شاید کمی بیشتر

که  این نیست ...دلم ر ا من به یادت راهی کردم

به سوی شهر تو آواره کردم

ولی من آمدم ..و تو ندیدی

دلی را بی نشان  افتاده در راه


برای تو

نیست در من آرامشی

نیست هرگز حس خوب بودنی

تا تو نیستی من ندارم زندگی...

برای تو  سخن دارد بسی دل

خدای من کجا گوید حرفهایش

که نیست آن نازنین در کنارش

برای تو نفس می آید ای دوست

که نیستی تا ببینی سوز دل را

جگر میسوزد و دل سوزد و تو

کحا هستی  و من نا آرام  هستم

چرا؟آری ..چرا ..یک دم نیایی

تا ببینی حال نزارم

؟؟؟؟

در یک سال دوری ...

من چه گویم دیگر

سال میرود و لحظه باقی نیست

من چه دارم دیگر

مانده بر ای گفتن

من دگر هیچ شدم ..پوچم من

زندگی را من از خاطر بردم

راه رفتنم از تکرارست

زندگی را ز یاد بردم

آه ای بهترینم  چه انتظاریست این

کی رسد پایان این هجران

دوریت را دگر بر نمی تابم

سال رفت و من ماندم در جا

نرفت از یادم مهر تو

بودنم را ز دست دادم

چون تر ا  میخوانم

تو کجایی ببینی حال من

چه شده روزگار من

 حس میکنی دلتنگی ام را تو

آری دوری بر گزیدی 

کرده ای نامهربانی بر من

حال من بی تو نیست حالی

من ندارم شوق زندگی ای دوست

بودنم از تکرار روزگار است

چون که باید باشم ...هستم

روزگاری چون چنین روزی

اشکها ریختمت مرو از پیشم

نمی خواهم از آن من باشی

حس کنم ای دوست نفست در ین شهر

حس زندگی دارم .اما تو

رفتی و بردی شور را

حال و نای زندگانی را

بی وفا نامم ترا یا دانا

نمیدانم دگر چه خوانم من ترا

چه گویم ز آه های جانسوزم

اشکهای داغ لب سوزم

این تپشهای ناجور قلب من

که بشد حتی بیماری  همراهم

تو بگو در چه حالی ای دوست

زندگی ...دانم جاریست

لیک نیستی تو مرداب هم نیست


آه...چه گویم از حال خرابم من

چه گویم که در توانم نیست

خواهمت ترا از دل کنم برون

گویی آتشی است خرمن سوز

نه ..بیتو نیستی حاکم است

من کی توانم از یاد برم ترا

تو که هستی جان من ای نور خدا

بازگرد  و ببین دل پریشانم

ببین در چه سوزی هست روزگارم

اشکهایم ر ا تو پاک کن دیگر

بگذار با تو گیرم اندکی آرام ..

روزهای مردن من

خدایا با  کی بگم درد دلم را 

آخه اصلا نمیشه گفت 

من که دیگه این روزها تاب و توان ندارم 

روزهای ویرانی من است این روزها

روزهاییست که زنده شدم و باز مردم 

روزهاییست یادآور حس شیرین عاشق شدن...

و باز یاد آور  تنها گشتن

روز بدرود میرسد و من از یاد آوری اش هراس دارم ...روز نا مبارکی بود .

در همین روزها بود ..خیلی نزدیکیم به روز اشک و آه من 

(به روز دیگه از تو  هیچ نشنیدن 

به روز مرگ احساسم 

و تو ای یار میدانی 

که هرگز یاد تو 

مهر تو و هوای تو 

نرفت از یادم ....نرفت از قلبم 

که دل  دادم برای عاشقی نه جفا کاری


ولی تو باز گرد و بر گو چه کردی بر من 


و بس کن تمام این ستمکاری


بس کن این دل آزاری

که دور از تو ..بدون تو 

ندارم حس ماندن 

میان عالم و آدم 

ترا جویم ..نمی یابم پس تنهای تنهایم 


مرا گر دربیابی.. یا نیابی..در هوایت 

بیش ازاین میسوزم .هرگز ندانم سر نوشتم را 

کدامین سو رود راهم ؟نمیدانم

که با تو من همه هستی را در دست دارم 

و بیتو ..هیچ .. همه چیز هیچ است برایم 

خدایا من نمیدانم چه حالست این 

چه دردست این 

چگونه بایدم بودن درین درد روز افزون

خدایا در نمی یابی حال من 

تو که خود عاشقترینی بر همه عالم 

مرا دریاب...مگذار تنهایم 

که من پوچم ..که من هیچم ..بدون او ...

بی معناست روزو شب ...

برایم نیست زندگی...و شتدی چون یار را 

من نمیبینم کنار خویش)


چه سود


بس کنید این راه بیهوده را
در جفاکاری چه سود
بس کنید این واژه ی آلوده را
بی اعتنایی را چه سود
بس کنید جنگ درون را
این تنش ها ر اچه سود
من خودم بس کرده ام ..ساکت شدم
آخرش اینهمه شکواییه ها ر ا چه سود

از دل

من که دادم به مهرت دل ....

کی بر کنم از تو مهر

گر برکنم مهر از تو

وین مهر کجا برم با این دل؟؟

آه من میرسد روزی

بر دل سنگ تو

خواهی دانست

من چه میکشم بی تو

چشم در راهت یمانم

یاد من کن . که برایت بهشت را دادم

که بدانی بی تو میمیرم

من ندانم راه رفتن ...تو که رفتی به سلامت

لیک ای دوست یکی هست چشم براهت....چشم به راهت

قربانی تو

نمی گویم  . که یار من تو بودی

بلکه نفسهای شبانه روز من هستی

نگار بیوفا رفتی تو آخر

برو دیگر مگردان سر .....شدم من قربانی راهت....

روزهای  عاشقی

باز گشته ام دور از انتظار...باز گشتم ولی در حالی زار...

غیبتی داشتم بس طولانی.....که بود حال خرابی و بیماری

و اینک ...ماه ،ماه سوختن است 

سالروز هستی از دست دادن است

ز راه میرسد خاطرات هرگز نرفته از ذهن

درون دل می جوشد هوای عاشقی ...

و تو ..که گفتی بر دلم چه مهربان خواهی بود

بگو که در چه حتالی ..درین زمان ..گفتن راز سر به مهر

و کم کم درین روزها میرسد روز جدایی 

همان زمان که رفتی و تنهایم رها کردی

بگو به من توانی  مرا کنی از دلت بیرون 

و من چه سان چشم براه  وفای به عهدت هستم

این روزها نفس تنگ است ...قلب بد آهنگ است 

روزگار بی رنگ است ..چون دل بیش ازینها تنگ است 

روزگاری است که  پرواز آموختی به من 

و نزدیک است روزی که خود پ پرواز گشودی

برفتی از دیار من ..و مرا تنها رها کردی

خدای من ..توانی حس مرا بدو رسانی

که گویم باز دوستت دارم ..بی پایان و بی آغاز..

حس بیکسی

درین سرای بیکسی ،کسی به در نمیزند.....


خدای من ..مگر کسی به این پرنده سر زند؟

چگونه گویم از هواش؟چگونه نامم این  خدا


که عاشقیست بی پناه ...به هیچ کس رو نمی زند


خدای من .تو خود ببین ..دل غمین زار او


ببین که تنهاست و برای هیچ کس ،دم نمیزند


مرا ببین چگونه گشته حال من ،روز من و روزگار من


دلا دگر بس کن عاشقی شده تمام من 


تمام بودن من است...مگر بدون او شود



دل من دیگر ندارد هوایی جز هوای او


و من همیشه خواهمش...خدای من ز راه دور


درین سرا که کس به من ..سر نمیزند


خدای من ،چه یاد او کافیست برای من