خدایا با کی بگم درد دلم را
آخه اصلا نمیشه گفت
من که دیگه این روزها تاب و توان ندارم
روزهای ویرانی من است این روزها
روزهاییست که زنده شدم و باز مردم
روزهاییست یادآور حس شیرین عاشق شدن...
و باز یاد آور تنها گشتن
روز بدرود میرسد و من از یاد آوری اش هراس دارم ...روز نا مبارکی بود .
در همین روزها بود ..خیلی نزدیکیم به روز اشک و آه من
(به روز دیگه از تو هیچ نشنیدن
به روز مرگ احساسم
و تو ای یار میدانی
که هرگز یاد تو
مهر تو و هوای تو
نرفت از یادم ....نرفت از قلبم
که دل دادم برای عاشقی نه جفا کاری
ولی تو باز گرد و بر گو چه کردی بر من
و بس کن تمام این ستمکاری
بس کن این دل آزاری
که دور از تو ..بدون تو
ندارم حس ماندن
میان عالم و آدم
ترا جویم ..نمی یابم پس تنهای تنهایم
مرا گر دربیابی.. یا نیابی..در هوایت
بیش ازاین میسوزم .هرگز ندانم سر نوشتم را
کدامین سو رود راهم ؟نمیدانم
که با تو من همه هستی را در دست دارم
و بیتو ..هیچ .. همه چیز هیچ است برایم
خدایا من نمیدانم چه حالست این
چه دردست این
چگونه بایدم بودن درین درد روز افزون
خدایا در نمی یابی حال من
تو که خود عاشقترینی بر همه عالم
مرا دریاب...مگذار تنهایم
که من پوچم ..که من هیچم ..بدون او ...
بی معناست روزو شب ...
برایم نیست زندگی...و شتدی چون یار را
من نمیبینم کنار خویش)