عشق و...
کاش میدانستند خلق که نیست هیچ چیزی بهتر از عشق و وفا
کاش میدانستند که عشق است روزی اصلی ما
کاش میدانستند که عشق است موجودیت الله و خدا
کاش میدانستند خلق که نیست هیچ چیزی بهتر از عشق و وفا
کاش میدانستند که عشق است روزی اصلی ما
کاش میدانستند که عشق است موجودیت الله و خدا
دلم تنگ و گرفته ...حافظ همیشه همراه درون من ....گشودم اندیشه هایش ر ا:
حافظ گشودم و آتش بزد به جان پر ز آتشم ،گفت بر نیامدست از تمنای لبش کام دلت هنوز
دل دادم وبسی دین باختم ،،،،،گفتم به حافظ تا جانم دارم در بدن باز هم دل به لبش میبازم و.......
من جرعه ای از آن جام پر شرر میخواهم و جان بر رهش دهم .....
حافظ بگفت و بگفت و دل را چنان بزد شرر ز بیتابی اش که نیست آرام جان هنوز
و............ -ولی-جان را بدادمش پیشکش و نشد حاکم به من قراری و آرامشی ...دریغ.....
آخ از دلم که شد رمیده ی روی یار دلربا
درخاک نیز نباشم آرام و باز بگیرم دامان یار خویش
ای کاش در برش جان بسپرم تا ابد ازی خواب دلنشین
شاید بگیرد این دلم اندکی قرار.............
میخواهمت ای همه هستی ..همه بودن درون چشم تو
با تو بودن راه سخته عاشق شدن بود و دیگر حس خوب شیفتگیست
ای همه دنیای من....دل بدون تو نبودش میل بر زندگی
با تو هستم عاشق بودن برای زندگی
من از بی کسی هایم تنها خودم را دارم ...خدا را که میدانم هست اما از او هم گله دارم
من درد را با یاد مهربانیهای او کشیدم اما دلم تنهاست از نارفیقی مردمانش.........
یک نخ سیگار ..دود میشه میره هوااااا
کاش منم همون نخ سیگار بودم تا همانند آرزوهایم ...دود میشدم و در هوا محو میگشتم
از سیگار هم کمتر است این خواسته ی من؟؟؟؟
نمیخواهم در این همه خاطره بمانم ...
خانه ی دوست کجاست...؟؟
یک وجب دورتر از تو ..؟نه...شاید خانه اش در قلب توست..خانه ی دوست نه دیوار دارد نه در
بلکه دیوارش احساس و در آن خانه همان لبخند پر مهر تو است .....
میدانی چه چیزی مرا بیشتر می آزاراد ؟؟
اینکه احساسم را میخوانی
ولی رو بر میگردانی که وانمود کنی هیچی نمیدانی
میدانم که فهمیدی ...و میدانم در چشمانم
نگاه نخواهی کرد ....تا در نگاه من تسلیم قلبت نشوی
آیا ای مهربان ...من ممنوعم برای دوست داشتن ؟
چه حس درد آوریست دانسته شوی و انکارت کنند
تنهاییم را معنا نمیکنم ...چون در آن با رویای تو نفس میکشم ...
شاید به من بگویند خیال پرداز و رویایی...مهم نیست ...مهم
رویای توست که با من است ....
شاید.. .روزی برسد که .......
تا ابد میبارد بر من بارشی از عشق تو
عشق تمام عاشقان ...بارانیست بی پایان در کل جهان
نفرتی در کار نیست ....تنهایی راه بس طولانیست تا رسیدن بر عشق
تا اوج...گر توانیم تا ایزد....
و من شیدا..در کنار عشقت رنگ میگیرم ...رنگ من آشناست...رنگ من شیداییست
میکنم از ظاهرم این پوسته های رنگ رنگ را
در درونم یک سخن بیش نیست
عشق است و مهر
ای همه مهرو وفا پر زنید از این بدن
من نباشم جای خوبی بهر ماندن ، بهر بودن
بهر عشق ورزیدن و بهر یاری را پرستیدن
من کیم؟؟؟هیچ...یک هیچ جای عشق نیست
من کیم ؟مست ..یک مست شایسته ی عشق نیست
من کیم؟یک آدم بسیار نا صاف از درون
ابلهی دل خوش به پیرامون خویش
پس نیم من لایق عشق...از من دور شو
ای تو عشق ..ای مهر و وفا ....جای تو در این دل نباشد
من سنگ هستم ....سخت تر از هر چه دانی ..این منم
برای هیچ کس مگو دردت را
شبانگاهان در تاریکی با ماه درد دل کن.......دل که اما دیگر دل نیست
همه اش درد است و درد .....چه لذت بخش است از عشق نالیدن ...در عشق سوختن و دل خوش باشی
که یار در آرامش است.....
درد من تنهایی ام نیست ..که من تنها نیستم ...عشق بی نظیری در دل دارم که
هرگز تنهای را معنا نمیکند
من بی تو ای عزیزتر از جان.......فقط دردمندم...پر شررم ...سوزانم و میسوزانم
من...........به هجران گرفتارم .........ولی دلخوش به عشقت میمانم تا ............
دل من گوش کن ......حواست باشه .......ته ته همه چییز باز تنهاییست ...خدا را ببین
او عاشقترین است و تنهاست
ای خداااااااااا ..تنهاییم را پایانی داده ای ؟؟؟
میبارد ...لحظات من اینک پر از بارش سوز است و عشق.........عاشقم
عاشق مرامیکه جز وفا نام ندارد
اینکه میگویم همه از آتشی است بسیار سوزان
دلی بس پریشان و حالی بینهایت ویران ....
درد عشق است و عزیز نیز این درد ....!!!!
سوز هجر است و بسی سوزانتر ازاین هم شود ....
بار الها کاش نیستی پاداش سوزش های دل میشد برای هست او ..
کاش من هیچ تر از این میشدم بهر همه معنای دوست...
به هوای نفسی چند روزی به جهان آمده ام
نفسی از ته دل ..بهر یک شیدایی
نفسی که چون بروم ..یادگارش نرود
من برای بودن اینجا نامده ام
بودن بهر دلی است
بودن من بی هیچ است و دنیایی تهی
بود و نابودند من ....نیست مهم
اصل اصل یک دوست است
یاری که همیشه نفسهایم از اوست
من فقط میخواهم چون شمعی سوزم ..شاید محفل یار شود روشن و گرم
من به نابودن بس کرده ام عادت تا باشد او
نیست میگردم تا باشد او