رنگ و نیرنگ

درین خلوت سرای بی کسیها

دل من ماند و سایه های بی رنگ

درین دنیای پر از کین و نفرت

خدایا از چه میگویند ؟محبت؟!

چرا ...آری چرا با اینهمه  درد

میان این تضاد بارز و محض

کسی هرگز نمیگوید که بس است

بس است اینهمه رنگ و نیرنگ

بس است تمام این دروغها

جدال کردن برای مال دنیا

برای  داشتن دنیا چی دادید

به غیر از آبرو ی خود ..؟؟خدایا

چه گویم کز دلم بیرون نرود

همه درد است و دردا ست و غم درد

به دنیا  گویمش تو بس کن دیگر

بس کن تو هم اینهمه سراب پوچ  دیگر

چه سود از دادن فریب مردم

سرابت را ببر بس است دیگر

خدایا حال من خوش نیست .ای وای

چرا دیگر  به دلها مهر بانی نیست

چرا گرمی دستان دوست  رفته است

چرا مردم همه سر در گریبان

چرا سرها به پایینت است در خیابان

چرا هر کس روان است تند تند

به راهی بی توجه به کنارش

خدایا مردمان را چه شده است

دل آدم چرا سنگ و سخت گشته است

مگر دنیا چه میدهد به جایزه 

به مردم که شدند اینگونه سنگدل

مرا در خود جدالی ناتمام است

قبولش بر من بیش از حد گران است...

دل میگوید از خودش

یادت هست؟؟؟چگونه بر من تابیدی؟مگر نسبتی با خورشید داشتی...

...ماه نمی نامم ترا...زیرا ماه به خورشید نیاز مند است تا بتابد

و من به تو که زندگی کنم....

نیستی....آری با من نیستی..اما در جان من هستی...

کدام مهمتر است ؟اینکه کنارم باشی یا در جان من خانه کرده باشی؟؟

کمبودت در کنارم حس میشود...اما حسرتت نه....از آن جهت که در میان جانی

در هر نفسم حضور داری....خودت آیا میدانی؟؟

میشود..  کاش میشد...تنها با تو بود و دیگر هیچ...

آرزوییست نا شدنی.................

حقیقت عشق

واژه ی نیکوییست....عشق  
لیک هر کس معنایی بیان میکند از آن 
  عشق را مکرر میبینیم در میان مردمان 
    وای اگر دست یابند بر حقیقت عشق 
  
آیا باز هم مردمان مایلند به آن
 

هذیانهای خواب آلود

اگه تا این ساعت بیدار باشین  حالا که میخواهید بخوابید جدی چه آرزویی دارین؟؟


خنده داره ..نه؟؟؟خب یکی نیست بگه بگیر بخواب که دم صبح .......!


مهم نیست.......ضشبهارا دوست دارم

ستاره ها را دوست دارم

ماه را دوست دارم

نه اینکه روز بد باشد

اما روز ها را حس آرامش ندارم

نور زیبای خورشید را....از گرمیش برنمیتابم

ای کاش شبها بود هنگام کار و کوشیدن

برای آینده آماده گشتن

الان هذیانهای خواب آلودمن

خنده بر لبهای تو آورده است

خب آخه شبارو دوست دارم.......

(چرایش را هم نمیدانم)

 برم کم کم بخوابم که اهالی 

رو به بیداری هستند و

من

ناکام از 

خواب میمانم

(خب اینکه حقمه)

ولی هیجانش خیلیه ها.......

آرو م.ساکت و به اختیار خودت

مهمتر از همه فکری جمع و متمرکز داشتنه...........

    شب را دوست دارم !!!!!!!!!!!!!!!

خنده......

دلهره را  دور کن

چهرهات باز میشود

میتابد نور اگر ...خنده را آری به لب

دست بردار دگر غم و غصه تا کی

به خدا نیست هنر اینهمه   نالیدن

پس بیا با خدا عهد خنده ببند

با لبان خندانت

زندگی را پیش ببر

تا شوی پاینده....

سوی غم نه مرو

سوی درد نه منشین

در کنار  قلب خود

لبخند خدا را نیک ببین

پس خدا میخندد

ما چرا گریه کنیم؟؟؟

به من بگین چه کنم؟؟؟؟

جدی جدی امشب خیلی گیج شدم...میدونید که بچه ها خیلی ذهن پرداذشگری دارن...

گاهی هم حسابی کلافه میکنن  آدمو..........

بریم سر اصل مطلب ....به من بگین با اینهمه تضاد چیکار کنم؟؟؟؟

دختر 7 ساله رفته مدرسه ...(صبح زنگ زدن که به مناسبت میلاد امام حسن جشن داریم از ساعت 6 تا 9 شب)

خب  و ما  او را به جشن فرستادیم...مراسمی برای بچه ها بوده

آقایی آمده سخن رانی کرده و نمازی به جماعت نیز اقامه کرده اند..........

افطاری هم داده اند!!!!!(مردم سومالی یادمون رفته)


گذشت....بالاخره ساعت 1 نیمه شب خانوم کوچولو تصمیم گرفتن بخوابن اگه خدا بخواد و به من نظر لطف

 داشته باشه!!من داشتم وب گردی میکردم ...رفتم تو وبلاگ..دیدم یکی با چشمای سرخ اومده ..میگه..مامان


راسته که اگه موسیقی گوش بدیم ......تو قیامت مار  میره تو گوشمون؟؟؟!!!!



وای ............من جا خوردم.....خدایا هنوزم این حرفا هست..........

یادمه منم بچه بودم ازین حرفا زیاد شنیئم اما ....کو اثر ؟؟؟؟؟؟!!!!!!!:guntootsmiley:


خب حالا جناب خدا ....من که مطمینم تو به کسی ماموریت ندادی تا بیاد یه بچه را این جوری آشفته کنه که از ترس خوابش نبره...درسته؟؟؟؟پس چرا میذاری عده ای ترا اینگونه کم نشون بچه ها بدن و به جای رحمت و مهربانیت

آنها را از تو دور کنند؟؟

این کودک 7 ساله که تصورش از توی خدا به جز مهر و بزرگی و شادی نیست...از حالا باید از تو بترسد که حتی از

ترس تو خوابش نبرد؟؟؟؟

من تا کلی وقت باهاش حرف میزدم که نه عزیزم ..بعضیها این جوری میگن...اونم آهنگایی که خیلی خیلی اعصاب خورد کنه و اذیت میکنه...آخه نمیتونستم آن روحانی را  هم کلا برای این کودک بی ارزش کنم که تازه ذهنش بدتر بشه...

ما که اینهمه چرا داریم و بی جوابه بسه ...دیگه اینا نه....

منم برای توجیه اینطوری گفتم...اما  آرام نشد که نشد......

ترس و وحشت تو چشاش بود


دیر به فکرم رسید که باید ازش فیلم میگرفتم و حرفاشو ضبط میکردم و فردا در مدرسه و یا اداره میگفتم اینجور میخواهید بچه ه ا را با دین آشنا سازید که از ترس خوابش هم نبرد...و وقتی هم خوابید تا این لحظه که ساعت  4 صبحه  5 بار به شدت از خواب پرید!!!!!


آخه روحانی محترم..............اگه تو این جوری تبلیغ دین کنی که فاتحه ی دین خوانده است.....


چرا اعتماد بچه ه ارو از خدا و دین میگیرید........؟

دلم اونقدر پره که نمیدونم چی بگم...

نیاز داشتم اینارو بگم و تصمیم گرفتم اینجا بگم......

مگه اینجا جمع دوستان نیست؟؟؟


بگین با این کودک آشفته چه کنم که الان دین و خدارو در حد مار و کرم و شکنجه میبینه؟؟؟؟؟؟

هر روز من

روزم رود بی تو...ندیدنت نیست عادت

هرروز را  قلبم با نامت  به بامداد

سلام میکند

و یاد نمی آورم بدرود را  نیز بکار گیرد

قلب من کی ترا بدرود میگوید

ای جان...که نهفته ای در اعماق جانم

و دیگر هیچ نخواهم جز بوی یاس دستان ترا.........

برای ....

تو از روز اول هم که رفتی برای من خواب نگذاشتی....

چه کردی با من که حتی روز و شبم معلوم نیست

چگونه اینهمه نفوذ در قلبم کردی....در روحم

آه.معنی عشق همین است

جسم هیچ دخالتی ندارد 

جسشم هیچ تمنایی ندارد

فقط روح من تشنه اوست

تپشهای قلبم بر یاد اوست

برای دیدن اندکی از نگاهش

پرواز در آسمان و زمینم

ولیکن ای فرشته رخ نم نمایی

دلن را به نگاهی شاد نمیسازی

(این عشقی هست  که نمیدانم چطور آمد و چطور رفت...اما ماندگار شد در جان من...)

به یاد آنکه مهرش نرود از دل من

یکبار میگویم مهرت به جان دارم

باز سر کشی  تو...دل نمیدهی بر من

 عاشق تو گشتم شیوه ی عاشقی بیاموز

تا به  تو درس دهم جان میدهم از کف من

ای یار بیا کنارم باش همدم و یارم باش

بیتو ندارم جان..آخر تویی جانم


یار دلدار

راه بسپار بیا

در همین نزدیکی...دل من چشم براه دستان تست

یاریت را از من بر مگیر ای دوست

باورت کردم

باورم  بازی نیست...ا

دل که جای هرکس نیست

دل ندادم هرگز تا بیاید از دور

آنکه هست صاحب نور

نور خود را  از منراه بسپار بیا

در همین نزدیکی...دل من چشم براه دستان تست

یاریت را از من بر مگیر ای دوست

باورت کردم

باورم  بازی نیست...ا

دل که جای هرکس نیست

دل ندادم هرگز تا بیاید از دور

آنکه هست صاحب نور

نور خود را  از من

دیگر دور مساز....من همان تاریکم

که به نور تو شدم تابنده

و تو باز رفتی لیک

نور ماند در دلم پاینده

دیگر دور مساز....من همان تاریکم

که به نور تو شدم تابنده

و تو باز رفتی لیک

نور ماند در دلم پاینده

دانه ی دل

دانه های دل مردم 

دیگر زلال نیست

آنچه نهفته در دلها

 دیگر  صفا نیست

همه ...باری دارند  مملو از کینه

خشمهایی فرو خفته

در کنارش 

تنهایی بسیار

دلها دیگر دانه ندارند 

بیشترشان

در حال پوسیدن هستند

کو دلی که گیرد دست دوست

یا آن دلی که همراه شود با همدلی 


بی ریا ییها نیستند ...دوستییها پوچ

دانه ی دلها دگر  ...پر شده از حسرت




برودیگر

جوابت را گرفتی


همان هنگام که گفتی خداحافظ!!

کمی بر پشت سر بنگر 

جواب تو اشکهای سوزان منست

چرایش را نمیدانی

که دل دادم .باورت کردم

ولی حالا تنهایم......و تو نیستی  


هر چند برو دیگر 

نیازی به تو نیست

اشکها بی نیاز از سلام و خداحافظ تو شده اند دیگر

و ترا در خود دارم....چه بخواهی...یا نه...


فریب

ایمانم به ..دوستی 

فریبی بود 

خودم را میفریفتم  که دوستانی دارم

نادان تر ازین 

دیگر خود را نمیشناسم من

دست مرا کوتاه کردند

شکستند قلبم

و اینک میگویند بخند


میخندم به ساده لوحی ام


آخر هنوز دوستی را دوست میدارم

ارزش انسان


آه ...این دیگر چه جور بازاریست که در آن 

تاوان....

تاوان عاشقی..تنهایم بود


از این نیز بدتر


تاوان اعتماد....یک دنیا خیانت دیدن 


این من نیست  من که خیانت در مرامم نیست

این من نیستم که برای زخم ریاکاران

اینگون میپیچم در خویش..........

افسوس از تنهایی....

افسوس از دل دادن

این همه سزای دل عاشقم بود...

راهی پر از تنهایی....بی اینکه ببینم از دور

نشانه های دوست را


خدای دانست درد مرا...و شاید دردمند ترم میخواست


ای عشق ...باشی یا نباشی در یادت هستم

نمیروی از یاد

بسیار کوشیدم تا ترا پاک کنم از ضمیرم


و به آن کوشیدم دیدم زنجیر بیشتر گره میخورد بر تو

آه ای پروردگار من.......سزایم همین تنهاییست  

همین درد را در خود نهان کردن ....این شاید 

سهم من از عشقی ممنوع است

عشقی نزدیک به خدا...عشقی با خود خدا

چرا...

.بر بام آسمان نوشته بودند....

راهی نیست بی نور...

زندگی را تنها نخواهد شد 

لیک دوستی را هیچ معنی 

نکرده بودند....لوح آسمان خالی بود از واژه ی دوستی و دوست داشتن




خاکستر من

گاه گاه بر من  بتاب ای آفتاب آسمان من

به تابیدن تئ زندگی شد پیشه ی من

برای بودنم در  تابش تو

نیازم نور تست ای خورشید قلبم

نرفت مهرت زدل بیرون خدایا

چرا اینگونه میخواهم من اورا

دل من سرد کن زین عشق خدایا

مرا با او نیست هرگز  یکی راه

ز راه او من دور دورم

ولی در دل بدو بسیار نزدیک

خدایا عاشقی دل سوخته گشتم

بسوزم زین همه دوری   خاکسترم من

خدایا باد را بفرست بر خاکستر من

بگئ بر باد مرا با خود ببر در دیارش

مرا در زیر پای یار  انداز

بی پایان است درد

.چه گویم که چه ستمها رفته بر میهنم

درین تالاب تاریخ میان بودنو رفتن

کمی کج یا کمی راست

کدام سو را دریابد ....مگر مذدهب بد میباشد که تاریخ را 

به تیری از نابودی نشانه میگیرد

اگر حق اس پس در کنارش تاریخ نیز حق است

اگر ناحق ..پس چرا بر اندام تاریخ میتازد؟؟؟

نمیدانم چه خواهد شد

تا حان در بدن دارم نمی خواهم زیاد کشورم دور گردم

مرا ایزد خدای  بی مثالیست

ولیکن او که تازیده بر تاریخ ما نیست

مگر سودی برد ایزد؟؟نه...این چنین نیست

چرا آنها که مینامند نام خود  جانشینش

بدین گونه تاختند بر پیکر میهن بر تاریخ والایش؟؟


..........................


این درد پایانی دارد؟؟؟




انسان کیست؟؟

به خاطر خدا انسانم نخوانید.........

کدامین ارزش را ارج نهاده ایم ....؟


باور کنید هیچ...هیچ چیز را مگر به سودمان بوده باشد



ما با این جهان ...با تمام خوبی ها  و زیباییهایش


با این رابطه ی پر احساس انسانی چه کردیم>؟؟؟

مگر نه که رو به نابودی بردیم انسان و جهان را؟؟؟؟


چه گلی از ما به این جهان زده شد ..اگر در علمی پیشرفت کردیم 

به جایش در همان زمان برای نابودی اش هم

دنبال گشف و علو و دانستن بودیم


ما...جدا.....زیستگاهمان را دوست داریم...

و تاسف بار  تر از زیستگاه


ما ...تا کجا به انسان ارزش میدهیم و 

تا کجا  برای انسان بودنمان حرمت قائلیم؟؟؟


تا حد کشتار..........حقارت


ازبین بردن هم دیگر..دروغ .ریا....جاه طلبی

گاهی نیک  بنگریم ....هیچ جایی برای خود نذاشته ایم درین جهان...

ما خود به سوی نابودی میرویم....چه راحت همدیگر را میفروشیم

روی دوستیها خط قرمز میکشیم

بزرگانی را کوچک و کوچکانی را بزرگ میکنیم

به اندازه خود راضی نیستیم و برای جهش چشم بر همه چی میبندیم


ای وااااای.....این ما هستسم

همان نماینده ی ایزد در زمین

همانیکه کوه بار امانتش نتوانست برداشت

و انسان پذیرفت

آخ .........در دم خطای ما از همان جا بود

ماییکه اسیر نفسانیاتیم ...آری مارا چه به جهان داری؟؟؟

به نماینده ی بر حق خدا بودن؟؟؟؟


مسخره است

بی نهایت جای افسوس دارد که چه امانتداران نادان و بدی بود این 

انسان.!


چرا باری که نمیتوانست به سر انجام نیک برساند را برداشت؟؟


اار غرور  بود؟؟؟بازهم در ابتدای خلقت ما انسانها گفتیم ما اولیم 

ما میتوانیم....اما در میان راه دیدیم ای وای راست روی که

مارا از هزار نفع و سود دور میکند

بگذار کمی کج کنیم راه را؟؟؟؟؟؟؟؟


نه...........انسان موجودی نا شناخته نیست بلکه بسیار  سطحی نگرو منفعت طلب است


انسان....باید تک میزیست تا معنای جهان و جهانی و هم زیستی و 

...............میفهمید.....


(اینها افکاریست که می آیند و میروند نمیدانم چرا نظمی به خود نمیگیرند

به هر حال  بیانش هم نا منظم بود ..)



 باعرض سلام وادب خدمت تمامی دوستان مهربونم
و

باعرض معذرت به علت دیرآپ شدنم




زیاد حرف نمیزنم فقط:







واسه همه مریضا دعاکنین

علی الخصوص مریضای مد نظر







.:راستش مشکل من هم اینه که یکی از وابستگان:. 

.:دچار یه بیماری شده که هم اینجا:. 

ازهمه التماس دعا دارم...




واسه سلامتی همه مریضا 




صلوات







شرمنده ممکن دیر آپ کنم.......................ممنون از همه دوستان که به من لطف فراوان دارن..............







با تشکر اوبلاگهای محترم:

جانانـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

غمگـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــینم

آخرين جرعه از اين جام هستی

عشق یعنی پروانـــــــــــه

رویـــــــا در سکوتـ 

دست خط دلم

غریبه 

و.......................کلیه دوستان عزیزم 

..........................................................:::

و در ادامه خدمت همه دوستان عرض میکنم این  پست از وبلاگ سلطان 

نفرت (کاظم )هست .از من کمترین  درخواست کرده اند....

نمیدانم چگونه مرا قابل دانستند........لیک 

با کمال میل ادای وظیفه کردم........خدایا بهبودی را بر بیماران و 

بیمار مورد نظر  عطا بفرما....که درمان مطلق در قدرت تو است و بس........


http://www.hossehne.blogfa.com/..............

                دوست خوبم ....خدا با تست و همراهیت میکند.....

به دوستمان از وبلاگ سلطان عشق و نفرت....

در ابتدای آمدنم تسلیت میگو یم به دوست گرامیم از وبلاگ سلطان عشق و نفرت...کاظم عزیز...

من با خواندن  خبرت ...در خود قفل شدم و با تو همدرد هستم.............

دوستان بیماری که برایش دعای خیر کردید ....دختر جوانی بود که هم جواری خدایش را به بودن درین دنیا برگزید 


او بسی شاد برفت لیک یاران و دوستدارانش را در اندوهی پایان نیافتنی باقی گذاشت....


دوست من ..........فرشته ی  تو ........این مهربان که چشم بر دنیا بست و به سرای جاوید 

پر کشید..اینک در امن و آسایش است

این ماییم که  در نا امنی و هزار  بدی و شر به سر میبریم.....ترا تسلا میدهم به اینکه اینک 

او در شادی هست ....او در بهترین حالت هست....این جا بد بود برایش در آن دیار  نامتناهی جز به 

خنکای جان  و آرامش و شادمانی ...چیز دیگری نیست


غمت را ارج مینهم لیکن میگویمت که نگو چرا؟؟؟زیرا برای ما  سبب ها پوشید ه است  و خیر ه ا را نمی بینیم...

 خداوند آرامش را به دل مهربانت باز گرداند.....

                من در اندوهت اندوهگینم دوست من............

گلایه

می آیم چنان بی نشان از بودن


کنار ویرانه های دل


خرابه های جان


که روزی با من همراه بودند و اینک به جز آواری نمانده از  اینها..........دل که دیگر دل نیست

جایی گشته پر از اندوه........و این نه خوب باشد که شاید نباید  اینگونه باشد.....

به هر کس رو نمودم....رویش را نقابی زد تا نتوانم حقیقت چهره اش را دریابم.....چرا؟؟؟؟

منکه بی نقاب می آیم  ! پس از چه با نقابها روبه رو میشوم.؟؟؟
دست من که گرم است اینهمه سردی از چیست؟؟

لب من میخندد ...اینهمه...منحنی  رو به پایین چیست


آیا  مردمان درین زمان تا با دیگری بر خورد میکنند نقاب میزنند و چهره در هم میکشند؟؟؟؟؟؟از چه؟؟؟

یک رنگی چه شد؟؟؟
بی ریاییها کو؟؟؟؟

همزبان میخواهم....

همربانیها  کو/؟؟

دست گرم یک دوست

وای سرد است نیست دوست

زین همه دست هیچکس گرم نیست

سرها همه افکنده زیر

شاید نبینند آشنایی

لب به سلامی نگشایند حتی

اینهمه بیگانگیها را

چه کسی از کجا آورد؟؟؟؟؟؟؟؟؟


میپیچم در خود

   خداوند به همراهت در همه حال و همه جا.........

                            و من نیز در اندیشه ات که چون است حالت؟؟؟

             به امید شادمانی ات میگذرانم ثانیه ها را 

                         که دل به خدا می بندم هر چه او خواهد نیک است

به من مگو که نیست راهی برای در ماندگیهایم

                  که بود خدا را بدین سان انکار میکنی

ولی خدایا بشری هستم  ناتوان

              که چون خسی به هر نسیمی و بادی میجهم از جا

ندارم چنان ثباتی در باور خود

               هر آنچه پیش آید حس میکنم تنهام

برو تو ای یار تنهایم بگذار

          و تو ای عزیز من ..بزن تهمتها

ز دست جور یار کشم درد یا ز تهمت بیجای برادر

خدایا بگو چه چاره کنم  بس نیستم این زخم؟؟؟؟

میپیچم در خود که دم بر نیاورم  لیکن

مگر سنگم تاب من هم اندازه ای دارد

خدایا تو برس به داد بیداد های رفته بر من

خدایا تنهایم ....ننالم از تنهایی ترا دارم

مرا ز درد دوری  باز تابی آوردم

خدایا با زخم تهمت چگونه تاب آورم آیا؟؟؟
تمام جانم در پی این زخم ناتوان گشت

خدایا ...مرگ نیست اما زنده به گوریست این حالت

خدا میدانم نو آگاهی از هر چی

به داد دل من هم نرسی باز میدانم هستی


؟؟؟؟؟


زندگی چنان می پیچد که نمیدانیم به کدام سمت روان است
ای کاش ها از همین ندانستن های آدمهاست
 .چون نمیبینیم آینده را...........
من نیز رها از ای کاش نیستم
بسیار هم با ای کاش ها در گیرم
زندگی بازی کرده با دلم
ای کاش میشد از سر: بازی کنم
دل ببستم در پی این دوست آن کس
لیک دل بستن به آدها خطاست
دل فقط جایگه خالق بی همتای ماست
دل به او بستن  ندارد در پی اش  
بویی از سر خوردگی یا پشیمان گشتنش
با خدا میشد تمام دنیا را گرفت
ارزنی ارزش ندارد چون نباشد با خدا

اینجا چه خبره؟

من چرا اینهمه  از خواب گریزانم ای خدا؟؟؟

نه اینکه فکر کنید روزم را میخوابم ....نه.....الان ساعت 6 صبحه شاید تا 9 صبح بخوابم ........وبعد از ظهر اگه بچه ها بگذارند از 3 تا 4 ....دیگه چرا شبها خواب نمی آید سراغم..........نمیدانم

حتی قرص هم اثر ندارد............به من میگن چون نمی خوابی پیر میشی زوده زود.........

مهمه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟حالا جوانی چه داشت  و دارد که در پیری از دستش بدهم؟؟؟؟؟

باشه بابا رفتم  بخوابم .........باور نکنید میخوام کتاب بخونم.............

اصولا خدا مرا میان عجیب ترین آدمای کج . معوج از لحاظ اخلاقی آفریده .....زیاد جدی نگیرید.

اینا همه از آثار بی خوابیه ها.........خل شدم

غمها وووووووو بی خوابیها ووووو خل بازیهاااااااا====چه شود

بچه ها

من و برادر نازنین به گفتگو بنشستیم.............شنیده اید میگویند 

نشستیم و گفتیم و بر خواستیم

هیچ در هیچ..................خیف ا ز    س  ا    ل    ه    ا      ی     ع    م    ر   که از دست میدهیبم


و حالا دیگر به منزلش نمی روم.حتی زنگ هم زد  بیا اینجا

خواهرمان از تهزان آمده و دور هم باشیم............نرفتم و در این میان دلم برای این دو کودکم میسوزد 

شیفته دایی خود هستند و خاله هم با بچه ها از تهران آمده ....دلشان آنجاست صبر ندارند تا آنها خود به 

اینجا بیایند

پسرم دایم در حال بغض و گریه بود . ودخترم بخاطر برادرش میخندید اما حال خوبی نداشت

می آمد میگفت مامان ..........چرا   نمی رویم .....چرا ناراحتی .....وووووو.............

ول کن زهرا .......بسه چقدر حرف میزنی 

زود بگو خدانگهدار تا روزی شبی هنگامی دگر.........................


دل

دیدم که چه زود بشکستی ای دل

با غم  در خود فرو فتی ای دل

بس بار گران باشدت بر دوش  پایدار باش

این گونه شکستن  به چه کار آیدت ای دل

غم کم نشود باز تو خواهی مرد

بس کن که تو بدتری زغم ای دل

(خوب نیست ولی من دوستش دارم )

فریاااااااااااد....

خدایا از دست همه فریاد.........از دست همه بیداد

خدااااااااااااااااا

از جان من چه میخواهند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خدا....ای کاش هر آنچه میگویند بودند....


نه......آخه این حرفا چیه میگن ....من به کدامین دلیل به این آتش و این اتهام میسوزم.....؟؟؟

من ...کی جرم مرتکب شدم که نمیدانم؟؟؟

خدا...........به دادم نمیرسی؟؟؟؟؟

با برادر

بی دست باشم بی آبرو نه......

بی چشم باشم لیک بی آبرو نه

بی  ........باشم اما هرگز بی آبرو نه

خدایا آبرو یم را  چرا دوست میدهد بر باد

نه ازین بدتر شرفم را به بازی بگرفت

ای برادر پاره تن :چگونه دلت آمد

دیگرم حال و جان بشد از دست

نیست هیچ حسی برای خندیدن

گاه قصد فراموشی دارم

گاه از یاد نمیبرم آخر

باشد ای دوست ای جانانم

باشد هر چه از دوست رسد خریدارم

بر من خنجر کشیدی و نکشتی

بگیری جانم نیز خوش میدارم

کو؟

آرام ندارم آرامم کو 

قرار این دل بی قرارم کو

در بند فتاده ام رهاییم بخش

بس کن جفا و بگشا این بند

درد تو چقدر کاری بود دوست

داروی درد برای بهبودم کو

(خواب...ندارم....خواب....پر...!)

در دیده به جز اشک سرازیر چه بینی

خنده به لبم بود ولی نیست لبخندم کو

دست گرم مهربانی داشتم سرد شد

دست گرم  و پر از مهرم برفت اینک کو

کودکانم آشفته ی حال من گشتند

دستان پر مهرم را میخواهم ای برادر  مهرم کو

(جدی جدی حالیم نیست چی مینویسم ...فقط مینویسم...)

بیدارانه

خوابم که نمیبره .....داروهای آرام بخش و خواب آور هم خوردم ...خوابم نبرد که نبرد....

یا دارم راه میرم واز پریشانی به خود میپیچم ...یا اینجا مینویسم.....

این چه بلایی بود آخر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟کی میتونه کمکم کنه خدایا؟؟؟
حتی نمیدونم چی بنویسم ...اما دارم زجر میکشم....

تصویر پدرم پیش رویم است زیر عکسش نوشتم 

بابا دیدی با من چه کردند؟؟؟؟

پدر در دنیای نامرد ما نیست....او بسیار با من صمیمی بود و شیفته اش بودم

بیش از این حرفها عاشق پدر بودم ...که هنوز بعد از 7 سال  اورا زنده میبینم نه مرده...

همیشه با او هستم ....سخن میگویم....و امشب شرمنده اش گشتم....پدر فرزندانت دیوانه شده اند....

بابا ..خدا کجاست؟او مرا از یاد نمیبرد ...میدانم

کاش گنهکارترین ها بودم

در انتهای آتش خشم خدا

این چه نیکو باشد تا تحمل زخم تهمت...................

کمککککککککککککککککک

کمکککککککککککککککک

دزد ..آهای دزد .....

دیشب در جمعی تولد عزیزی را به جشن گرفتن گذراندیم ...بسیار خوش گذشت 

در انتها متوجه شدیم که این عزیز حلقه اش را گم کرده است...میگویم عزیز ...منظورم برادرم است....

و اینک به گوشم سید که .....زهرا بیا پس بده حلقه را.....

گویی خانه بر سرم فرو ریخت ..یقینا زلزله آمد....نمیدانم فقط سیاهی بود و سیاهی...از لحظه ای که شنیدم این سخن را اشک است که از دیدگانم جاریست و در خین ضجه زدنم هم این آمد در ذهنم...

خواهم نوشت....

نتونستم که در تارنما نگذارم  درد دلم را ...

مهم نیست  هر کس چگونه می اندیشد مهم این است تنها جایی که  برایم ریاکاری نمیکنند و فقط میشنوند و یا دروغ نمیگویند همین وبلاگ است

این است که درد دلم با همین وبلاگ است

دلخوش بهع همین برادر بودم اما...سیاهی روزم را او به من هدیه کرد....

باور کنید الان نبضم را گرفتم 95 تا در دقیقه میزد.....

من دارم دیوانه میشوم....

چگونه ممکن است  که این طور بنایی ویران شود....؟؟

دنیا روی سرو ویران شد کارم  از بنا گذشت...

این قدر زار زدم .و گریه کردم که طفلکی این دوتا بچه ی معصوم 

از وقتی به خواب رفتند  تا الان که دارم مینویسم ده  بار بیشتر چشم گشوده اند از اتاق بیرون آمده اند 

مرا دیده اند و با  تردید باز به تخت برگشته اند....

دایی عزیزشان باید بیاید و ببیند....بچه هایم عاشق این دایی هستند .....

خیف..................................

در حین گریه هایم این پرت گویی ها آمد...

گریه کن ای خوب که خوبیها برفت

گریه کن ای جان که جانانه برفت

بس شرف ها داشتم ای داد  برباد داد

گریه کن ای دل شرف نیز بر باد رفت 

گریه کن ای دل دگر نه در پی هجر یار

دل دگر خود نیز مرد و بی سرو پا نیز رفت

گریه کن بر مرگ اطمینان  بر انسانیت از دست رفته ات نیز

بر تمام اعتمادها کز بین ما برفت

گریه کن ای دل که دیگر دل ز من نیست و  وای من

دل ز دستم شد برون.....ای وای جانم نیز برفت

آخ دیگر چه بود این نیز ...دل رفت و برفت

گو همه اینها چه سود دارد که هستی ام برفت

بر غمم نیست انتها: پایان ندارد ماجرا

هستی من....آبرویم وووشرفم ...مهرم ....برفت

اشکهایم  چون شدند در و گهر از چشمم بریخت

گو تو ای یار رفیق در تو ارزش دارد؟یا در چشمان خودم

کردی در حق من اینک بس رفاقت را تمام

کشتی قلب مرا ای نارفیق ای نا شفیق

....................................این در میان هق هقهایم آمد نه میدانم چه نوشتم نه چگونه ...

اما چون اینجا حریم دل منست  تنها جایی بود که ثبتش کنم....نمیدانم چه نیازی هست به نگاشتن درین جا 

اما هست....

مرا ..آری مرا دزد حلقه ی برادر نامیدند و به جد و تلاش بر اثبات بر آمده اند که چه اثباتی...مسخره است 

اثبات دزدی خواهر از برادرو......چه نا نجیب این خواهر ...چه بد مرام این خواهر

چه ننگ آوره این خواهر .....

بدین راحتی من دزد شدم

شما چیزی ندارید تا بدزدم؟؟
ای وای باز پسرم بیدار شد؟باز دنبال من  گشت تا مرا ندید به تختش بر نگشت....

دایی بیا ببین چه بر سر من و خواهرزاده  های معصومت آوردی......

دایی تو که این قدر کم خرد نبودی.....این پقدر نادان نبودی....

بابا بی خیال بذار بهت بگه دزد که چی؟؟؟؟خوش باش دزدی هم خوبه ها....

یادم باشه حالا که گفتن دزدی ..یک بار کمی تجربه کنم ...حسرت به دل  نمیرم ..هان؟نظر شما چیه؟؟

داررررررررررررررررررررررررررم دیوااااااااااااااااااااااااانه میشوم...

خدایا ......چه کنم؟؟؟کمکم کن .......

به من میگن.....!!!!

الان درین لحظه در اثر یک سو تفاهم جدی ....که پیش آمده حالم خیلی بده...

احساس مرگ میکنم.همه چی برام رنگ باخته...

دنیا نامردیش به من ثابت شده بود

اما نه دیگه تا این حد نامردی ....این یکیشو تجربه نداشتم

وای.....مرگ را خبر مکنید تا بر او درود فرستم و چشم بر  این 

نامردی دنیا و نفرت  در آن بر بندم...............

درد کشیدن تا کی؟زجر تا کی؟

تحمل اینهمه نفرت...............

وای چه کثیفه این دنیا ی ............

مرا ببرید ازین جا...

اصلا نه.دنیا خیلی خوبه .......همه چی عالیه

من نفرت انگیزم مرا از خوبان جدا کنید و مرگ و نیستی را به  من بدهید!

حیف است مرا نگهدارید در میان خودتان آخر از من آلوده میشوید

من ننگم.من دردم....از ایدز بدتر........از طاعون وحشتناکتر...

دوری کنید و برایم حکم مرگ صادر کنید

میدانید من یک مجرمم..متهمم........اصلا من 

خود خود خلافم...........