دیشب در جمعی تولد عزیزی را به جشن گرفتن گذراندیم ...بسیار خوش گذشت
در انتها متوجه شدیم که این عزیز حلقه اش را گم کرده است...میگویم عزیز ...منظورم برادرم است....
و اینک به گوشم سید که .....زهرا بیا پس بده حلقه را.....
گویی خانه بر سرم فرو ریخت ..یقینا زلزله آمد....نمیدانم فقط سیاهی بود و سیاهی...از لحظه ای که شنیدم این سخن را اشک است که از دیدگانم جاریست و در خین ضجه زدنم هم این آمد در ذهنم...
خواهم نوشت....
نتونستم که در تارنما نگذارم درد دلم را ...
مهم نیست هر کس چگونه می اندیشد مهم این است تنها جایی که برایم ریاکاری نمیکنند و فقط میشنوند و یا دروغ نمیگویند همین وبلاگ است
این است که درد دلم با همین وبلاگ است
دلخوش بهع همین برادر بودم اما...سیاهی روزم را او به من هدیه کرد....
باور کنید الان نبضم را گرفتم 95 تا در دقیقه میزد.....
من دارم دیوانه میشوم....
چگونه ممکن است که این طور بنایی ویران شود....؟؟
دنیا روی سرو ویران شد کارم از بنا گذشت...
این قدر زار زدم .و گریه کردم که طفلکی این دوتا بچه ی معصوم
از وقتی به خواب رفتند تا الان که دارم مینویسم ده بار بیشتر چشم گشوده اند از اتاق بیرون آمده اند
مرا دیده اند و با تردید باز به تخت برگشته اند....
دایی عزیزشان باید بیاید و ببیند....بچه هایم عاشق این دایی هستند .....
خیف..................................
در حین گریه هایم این پرت گویی ها آمد...
گریه کن ای خوب که خوبیها برفت
گریه کن ای جان که جانانه برفت
بس شرف ها داشتم ای داد برباد داد
گریه کن ای دل شرف نیز بر باد رفت
گریه کن ای دل دگر نه در پی هجر یار
دل دگر خود نیز مرد و بی سرو پا نیز رفت
گریه کن بر مرگ اطمینان بر انسانیت از دست رفته ات نیز
بر تمام اعتمادها کز بین ما برفت
گریه کن ای دل که دیگر دل ز من نیست و وای من
دل ز دستم شد برون.....ای وای جانم نیز برفت
آخ دیگر چه بود این نیز ...دل رفت و برفت
گو همه اینها چه سود دارد که هستی ام برفت
بر غمم نیست انتها: پایان ندارد ماجرا
هستی من....آبرویم وووشرفم ...مهرم ....برفت
اشکهایم چون شدند در و گهر از چشمم بریخت
گو تو ای یار رفیق در تو ارزش دارد؟یا در چشمان خودم
کردی در حق من اینک بس رفاقت را تمام
کشتی قلب مرا ای نارفیق ای نا شفیق
....................................این در میان هق هقهایم آمد نه میدانم چه نوشتم نه چگونه ...
اما چون اینجا حریم دل منست تنها جایی بود که ثبتش کنم....نمیدانم چه نیازی هست به نگاشتن درین جا
اما هست....
مرا ..آری مرا دزد حلقه ی برادر نامیدند و به جد و تلاش بر اثبات بر آمده اند که چه اثباتی...مسخره است
اثبات دزدی خواهر از برادرو......چه نا نجیب این خواهر ...چه بد مرام این خواهر
چه ننگ آوره این خواهر .....
بدین راحتی من دزد شدم
شما چیزی ندارید تا بدزدم؟؟
ای وای باز پسرم بیدار شد؟باز دنبال من گشت تا مرا ندید به تختش بر نگشت....
دایی بیا ببین چه بر سر من و خواهرزاده های معصومت آوردی......
دایی تو که این قدر کم خرد نبودی.....این پقدر نادان نبودی....
بابا بی خیال بذار بهت بگه دزد که چی؟؟؟؟خوش باش دزدی هم خوبه ها....
یادم باشه حالا که گفتن دزدی ..یک بار کمی تجربه کنم ...حسرت به دل نمیرم ..هان؟نظر شما چیه؟؟
داررررررررررررررررررررررررررم دیوااااااااااااااااااااااااانه میشوم...
خدایا ......چه کنم؟؟؟کمکم کن .......