چرا دل بستن و دل دادن شده خطاي آدم ؟ چرا مهرورزيدن شده نقطه ضعف نسل من؟

چرا عاطفه داشتن شده باعث رنجش؟ براي چه دلي سنگ طرفدارش زياده؟

چه درد آور شده اين حالت : محبت شده تكليف !!! و بدتر با محبت همه پر توقع تر از پيش!!!!!

مرا ننگ نيست مهرباني.... وليكن حس بديست وقتي دگران سوء استفاده گرانند!!!!!



حق من

حقي نيست مرا ، نه زندگي به مفهوم واقعي نه مرگ 

تنهاييم بسيار است اما باز هم حقي نيست بايد بگويم نه! هستند اطرافم من تنها نيستم!!!!

واي..... لعنت به آن روزي كه حق انتخاب به خودم دادم..... هستي خويش به باد دادم

جز حس حسرت نماند حس دگر.... دگران هم درحال سوء استفاده اند 

حس من

بهش گفتم من مرده ام ، فقط يك جسم متحركم كه اگه حق انتخاب داشت.، چشمامو ميبستم و دگر نميگشودم!!!!!واكنش اين همراه چي بود؟؟!!! آيا اين حس من اورا تكان داد؟! نه!!!! او خودخواه تر ازين حرفهاست...حتي براي يك مرده همه ميگن اِ چي شد چرا مرد؟؟ وازين جور كنجكاويها، اما اين همراه راه من حتي ذره اي براش سوال نشد كه هيچ!!!! فرمود باشه پس حالا كه مرده اي وبودنت فقط براي بچه هاست ديگه نميخواد كاري براي من انجام بدي! پيشرفتم تو زندگي ديگه لازم نيست و رفت خوابيد،...... خدايا اين چه موجودي تو خلق كردي؟ چرا جز خودش چيزي و كسي را نميفهمه؟ چرا عوض اينكه از درون. ناراحت بشه و دنبال علت بگرده تازه بيشتر پا روي احساس مرده ي من ميذاره و بيشتر لهم ميكنه؟!!؟؟؟ خدايا چرا براي همه مادره براي من نامادري؟؟؟؟؟ اونم منيكه از همه چيز براي عشق اون گذشتم روزگاري!!!! حتي فاتحه اي نثار قلب من نكرداين آدم خودخواه غير عادي.....جز تو اين خونه ي كوچك دلم جايي دگر براي دردهايم ندارم كه بگويم ، دوستان مرا به خاطر اين پستهاي دلگير ببخشيد تنها جاييكه حرفامو،ميتونم بزنم فقط اينجاست......خدايااااااااااااااااااااااا كو فرياد رسي؟؟روزي به سراغ من آيي كه نيستم

من....

من، اين من خسته، ! از همه دنيا گسسته! من ، اين من سرشار بيداد، زخم نامردي كشيده!

من.... مانده در حيرت اين مردم بي رحم! حسرت مهرو محبت مانده در دل!

من، خسته ي رنگ و رياها..... من ، غرق دنياي ماتم ،خنده اي تلخ بر لب من

من، شكسته ، پر پروازم شده بسته، غصه ي نارفيقيها راه زندگيمو بسته 

من ، دور ازين غصه و ماتم كاش ميشد پر ميكشيدم 

خسته و مانده نبودم ، سوي خنده و عشق ميدويدم....

من .... مانده در بن بست نيرنگ ، مانده در زنجير خودخواهي اولاد آدم 

خسته ام از زندگي و خسته از درد كشيدن 

من عاشق روح آزاد .... اما دور دور ازين عشق.....

من پر از فرياد ستم ... من ..... من .....

شيفته ي عشق ومحبت ، زاده ي سادگي و صدق،من عاشق رسم رفاقت ، دور از ريا و نيرنگ اما غرق نامردي ياران صدرنگ

من....... مانده در خلقت اين دوپاي صد رنگ ......

قدحي ازنيستي

گلويم درد ميكند! نه از مريضي كه از بغض فرو خورده اي كه ميفشاردش درد ميكند! 

حال روحم خراب است، روحم اشكهاي فروخورده بسيار دارد.... 

جسم درين ميان مهم نيست ، جاييكه قلب و روح آدمي دردمندو رنجكشيده است جسم را چه اهميت ؟؟

قدحي نيستي كاش بود ، نباشم حس نكنم اين بي صفتي ها و نامرديهاي روزگار و دوستان و ياران و آشنايان را.....

تنهايي درد است اما درد نامردي و خنجر خوردن بهبودي ناپذير است

كسي نمانده كه بر تن روح من زخمي به يادگار نگذاشته باشد..... مهر ورزيدم و زخم خوردم

صداقت پيشه كردم و رنگ و ريا پاسخ صداقتم بود..... دگر ارزش به كه دهم؟ تنهاييم را با همه ي دردهاي التيام ناپذير روحم

ترجيح ميدهم......

خدايا............گلويم را بغضي سرطان وار ميفشارد و جايي براي اشك ريختن نيست

حسي براي بودنم نيست ، قدحي نيستي بنوشانم.... هستي براي ديگران ارزاني باد....

دوراهي

پروردگارا، ميداني چقدر از زمين و زمينيان خسته و دلگيرم، ميداني جهان با اين همه رنگارنگي در نظر من تار است.....

ميداني دلبسته ي هيچ چيز و هيچ كس نيستم ، به هركه محبت كردم جز بيمهري نديدم و هرجا صداقت داشتم جز دورويي نصيبم نشد....

خدايا خيلي دوست دارم بروم ، ازين ديار ، ازين سرزمين، ازبين اين مردمان، آه..... ميداني كه دوستتر دارم ازين جهان بروم.... خسته ام 

از دوست خسته ام ، از آشنا خسته ام، از غريب خسته ام، از يار وهمسر و شريك خسته ام، از بستگان خسته ام، از خواهر وبرادر آزرده ام ،

دلگير از همراه راهم وبيجان از نفس نفس زدن براي به دست آوردن حق! هيچ چيز مرا به اين دنيا و زندگي متصل نكرده جز دو گل زندگي ،

ميدانم اينها هم چند صباحي دگر ، وقتيكه نيازي به من نداشتند ديگربه راه خود میروند،و من چيزي تخواهم داشت...مسؤليت اين دو كودك پايم رابسته تا مرگ را

بر نگزينم و رو در خاك نكشم . خدايا دلم قدحي نيستي ميخواهد.... مرا ميل هستي! نيست....

اگر من بروم آيا سرنوشت اين دوامانتت چه خواهد شد؟ بودنم آيا بر سرنوشتشان اثري دارد كه مثبت باشد؟!

آينده شان چه ايجاب ميكند؟ چه كنم اي ايزد دانا؟؟؟ مرا راهي به روشنايي نيست ، بگذرم ازين دو بسپارمشان به دستان پدری کههمسری خودخواه و خودبین است؟!

و تو ای خدا، آیا تو دلسوزتر از ما نیستی؟

چه کنم؟؟؟

فنا شدم

درد دارد ، درد ميكشي وقتي ميبيني تمام آنچه آرزو داشتي و تمام آنچه كه داشتي و در آينده ميتوانستي داشته باشي، به پاي كسي بريزي كه آسان ميگويد تو هيچي نيستي! درد دارد وقتي روحت را ، شخصيتت را با حرفهايش ترور ميكند ، رفتار هيچكس مهم نيست مهم وقتي است كه كسيكه هستي ات را جانت را جوانيت را به او دادي اينك خوردت كندو هر روز از پيش بيشتر بسوزاندت.... درد دارد

خفت در خاک دگر....

من ، اینک در دل این شبان تیره ،

در خون قلب پر دردم غرقم ....!

در خونی که با کارد نامردی ریخته شد

از درون میغلطم ....

در خاک سرد غنوده ام از روح و از جان،

خاکی که با دستهای همسفر راهم

بر رویم ریخته شد

و دفنم کرد...آری..

روح و قلبم را به خاک سپرد  آن هم زنده زنده .....

من به هزاران امید و به بی نهایت عشق بدین راه گام نهادم،

و اینک .....سرد سرد بی هیچ امیدی و خالی

و تهی ام از هر مهری،

مرگ را...جرعه جرعه مینوشم...

.من، منی که ساده دلانه باختم دل را....

و هزاران هزار 

تاوان برای این عشق دادم،

و حال....روحم زیر خروارها خاک خفته است........

و حال ای دوست، ای آشنا ، ای تو ....

گرگذرت بر جسم سرد و بی روحم فتاد

بر من انگشتی بزن و فاتحه ای

برایم زیر لب بخوان ...

برای روحی که خاکش کردند درحالیکه زنده بود

دلی که میتپید اما لهش کردند

و خاک بر رویش ریختند....فاتحه ای نثار دل و روحم کم....

من کیستم ؟؟ از یاد رفته ای...

.وسیله ای بر ای بودن دیگران .....

بازیچه ای برای کسانیکه اطرافم هستند

برای عشقی که نفسم داد روزی و اینک نفس از من قطع کرده ...

راضی به مرگ دل گشته

زندگیم را حرام  دانست .....

خنده ام در تحریم است و نگاهی بی سو و کم جان.......

دلی رفته بر باد ......

خاکستری مانده از آتشی که سوزاندش...


گلایه

سلام  اي من خسته ، سلام اي تو شكسته ، 

همي تنها نشسته ، ازين دنيا گسسته

سلام اي دل غمگين ، ز بار غم تو سنگين

كسي نيست در كنارت ، بدا بر حال زارت

خدا هست اما او كو؟ كنار كيست كجاست كو؟ 

منم تنهاي تنها، درين عالم يه خاموش

دلم را مرده خواستند همه یاران مغرور

من اینک سرد سردم ...امید را ترک کردم

برای ماندن و بودن دگر حسی ندارم

منم یک تن خسته درونم از هم گسسته

دلی بس تکه تکه ،زدست خلق خودخواه

هوای گریه دارم ولی تنها و بیکس

کجا بگذارم سر؟..کجا اشکی بریزم؟

تپید این دل برای جهانی

و جهانی لهش کرد به آنی

ندانم مرد کیست نامرد کو

دگر تشخیص اینها سخته سخته

ندیدم یک رفیق ساده و پاک

همه بهر نیازند یار و همراه

و آنی میبازند خود را

و خنجر را فرو کرده و رفته

و مردی را به زیر بار منت ها برده

رفاقت ها همه تعطیل گشته

صداقتها ز یاد مردمان رفته

محبت ها همه رنگ ریا داره

دگر این زندگی فایده نداره

 

 

هي زندگي

هي زندگي ، تو چه بدرفتاري و ما چه خوش رفتار!!!!

خودت ميداني بيش از اندازه ات پايت را دراز كرده اي .....

آرام بگير ، نفسي تازه كن ، ما كه هميشه تورا پذيرفته ايم

پس

اينهمه شتابت براي بيشتر خفه كردن ما چيست؟؟؟؟

خون دل

وقتي لازم داري كسي كنارت باشه، دركت كنه ، هيچ كس نيست .... وقتي تمام در وديوار دارن عين گور سرد

و تاريك و تنگ فشارت ميدن و روحتو ميخورن ، هيچ كس نيست كه فقط كنارت باشه....

دلم مرگي زودتر از موعد را تجربه ميكند... مرگی ناخواسته

نمیدانم چرا !!! اما محبتم شد گورستان من ....

زندگي تو خالي

نيمكت هاي سردو خالي 

آدماي پوشالي 

زندگي خيالي

افكار خيلي واهي

رفاقتاي آني

خنده هاي بيعاري 

اين دنياي سرابي

شده ارزش بودن !!!! 

شده حس  آدم!!!!

همه شدن ظاهري

حس عميق دوستي

شده خيالي واهي

......

شبيه هيچ كس نيست ، دلي است خيلي شيدا ، خيلي دوست 

خيلي مهربان با دوستان و ..... اما 

حيف ! ديگه دلم دل نيست ! خانه ي بيداد رفقاست 

جايگه رياكاري و دوروييهاست

حيف از تو اي دل ، كاش به هيچ كس توجه نميكردي......

حس دوستي

نياز هركس يك رفيق و همدمه 

يك رفيقي يك دل و با حس پاك

دل هميشه حس دوستي داره اما حيف كه دگر

بوي دوستيها ندارد شمّي از صدق و صفا

فراواني نامردي چه بسيار است دلا

حيف حس دوستي با نامردمان است اي دلا


دلتنگ خودمم

دلتنگتم.... معلوم هست كجايي !؟

از تو برام ديگه هيچي نمونده فقط يادته با دوداي قليون و 

پيكاي گاه و بيگاه...... تو چرا دود شدي ! نيست شدي 

ميدونم اذيتت كردن ، بدجور آزارت دادن خودي وغير خودب 

هركس هرجور تونست آزارت داد ، كلك زد، نارو زد 

آره زخم خوردي، بد هم زخمت زدن و هر بار مرهم كه نشدن 

نمك روي زخمات شدن ............ 

امااااااااا 

اي من ، دل من ، خود من ،من چه گناهي كردم كه اينهمه ميسوزم از 

نبودت..... با تو هستم دلكم ،همه را رها كن خودت باش و براي

خودت به تپيدن و بودن و حس زندگي داشتن ادامه بده

آره فقط براي خودم اي دل در سينه به كوبيدن ادامه بده 

درد بقيه را رها كن..... من دلتنگ خودم هستم .

جانا....

جانا دل من درگير شماست  هيچ ميداني؟ 

در پاي فتاده و پيش شماست هـيچ ميداني؟ 

سخت است كه بركنم دل از تو برگيرم مهر

در بند تو شد اسير اين دل ، هيچ ميداني؟

حد و اندازه ي دوستي

دل كه در بند بشد باز شدن ناشدنيست

مهر كه از حد بگذشت خارشدن هست صحيح

نيست رفيقي يك دل و هم در غم هم شادي

هي دلا در بدري چون  بيش از حدت مهربان شده اي