دوراهي
پروردگارا، ميداني چقدر از زمين و زمينيان خسته و دلگيرم، ميداني جهان با اين همه رنگارنگي در نظر من تار است.....
ميداني دلبسته ي هيچ چيز و هيچ كس نيستم ، به هركه محبت كردم جز بيمهري نديدم و هرجا صداقت داشتم جز دورويي نصيبم نشد....
خدايا خيلي دوست دارم بروم ، ازين ديار ، ازين سرزمين، ازبين اين مردمان، آه..... ميداني كه دوستتر دارم ازين جهان بروم.... خسته ام
از دوست خسته ام ، از آشنا خسته ام، از غريب خسته ام، از يار وهمسر و شريك خسته ام، از بستگان خسته ام، از خواهر وبرادر آزرده ام ،
دلگير از همراه راهم وبيجان از نفس نفس زدن براي به دست آوردن حق! هيچ چيز مرا به اين دنيا و زندگي متصل نكرده جز دو گل زندگي ،
ميدانم اينها هم چند صباحي دگر ، وقتيكه نيازي به من نداشتند ديگربه راه خود میروند،و من چيزي تخواهم داشت...مسؤليت اين دو كودك پايم رابسته تا مرگ را
بر نگزينم و رو در خاك نكشم . خدايا دلم قدحي نيستي ميخواهد.... مرا ميل هستي! نيست....
اگر من بروم آيا سرنوشت اين دوامانتت چه خواهد شد؟ بودنم آيا بر سرنوشتشان اثري دارد كه مثبت باشد؟!
آينده شان چه ايجاب ميكند؟ چه كنم اي ايزد دانا؟؟؟ مرا راهي به روشنايي نيست ، بگذرم ازين دو بسپارمشان به دستان پدری کههمسری خودخواه و خودبین است؟!
و تو ای خدا، آیا تو دلسوزتر از ما نیستی؟
چه کنم؟؟؟
من درین سرزمین ..گم شده ام دیگر