مرا دریاب

بگو با من کدامین سو نشستی که بشکستی دلم را

بریدی از من و با من نماندی و بشکستی دلم را

خداوندا گناه من چه بودست دزین دنیا جرمم چه بودست

خدا وندا دلم را برگردان مرا اینگونه بی دل وامگذار

خدایا من چه گویم چه خواهم ترا من بیش ازین دیگر چه جویم

شکستم وای شکستم .در خودم من ذره ذره

که من خوردم خون و بمردم  لحظه لحظه اما زنده

خداوندا غم دل با که گویم  از چه گویم

کرا در بیدلی با خود شریک درد سازم

کدامین سو نگار من برفته 

خدایا بازگردان دلم را 

برای چی چنین دردی بدادی

برای که کشم زجر ی چنین روح آزار

دگر از من چه ماندست ای خداوند

قسم بر جود تو من دیگر بمردم

ندارم جانی و تابی ز دردش

مکن با من دگر این بازی بس است

نه این حق دل من نیست یارب

مگر در حق که کر دم ستم من

چه گویم هرز میگردد ذهن این تن

چرا در ذهن من ویرانند این دم

مرا دریاب مرا دریاب یارب

مرا دریاب زین غم خدایا

درد

جه میگویم نمیدانم.برای که برای چه ولی میگویم  اما نمیدانم

برای دل چه چیزی را بیابم چاره ی دردش که از غم بگریزد

مگو  بس کن که دل رفته ز دست من کجا اما نمیدانم

چسان باید کنم عشقت فراموش نمیدانم

کجا گردد این آتش خاموش نمیدانم

برای درد من دارو نساختند

که این درد دارویش در  کوچه ها نیست

دلی را من میخواهم که زان من نیست

دلم نیز از برای او نباشد

ولی من دارمش دوست ایرادش کجا باشد؟

همی پرسم که ای یارب اگر این باشد گناهی 

چرا مهرش به دل  بل به جانم نهادی؟

مگو من خبط کردم  کار از دلم بود

همان دل که خودت عشقش بدادی

کدامین سو روم تا دل رها گردد

مگر این هم شود خدایا عشق من از دل برون کن

اگر اینگونه بر من  لطف کردی درون خاک مرا  دیگر رها کن



......

دارم از سردرد دیوونه میشم...میگرن داشته باشی ..حرصم بهت بدن.........وای بوی سیگار و قلیون هم نفس بکشی

دیگه یعنی خود کشی اما چاره ای نبود .........

جالبتر اینکه تا نیام نت نمیگیرم بخوابم ......با این سر درد .....نت ...........اصلا دیوانه ام من........موافقید؟

آیا بشود؟

آیا بشود روزی ز غم عشق ننالیم

از درد ستم یار فغان از ته دل بر نیاریم

آهی نکشیم و به زهر خند لب نگشاییم

دستان پر از تب را به هم نفشاریم

وای گر برسد این روز چه بر پا شود آیا

خوشتر  ز همین حس کجا میتوان یافت


سخنی برای دوستان

به دوستانی که من شاید دیر به وبلاگهایشان رفته یا کمتر ادای احترام نموده ام:

-عزیزان مشکل از من نیست .من به یاد همه و دوستان خوب خودم هستم .........فقط برای دادن نظر رمز داده نمیشود که  این مشکل بلاگفا یا اینترنت ما هست شاید.از همه پوزش میخواهم و بعدا  آنقدر می آیم سرتان که بگویید دیگر بس است  .....نیا..........

من سر تعظیم در برابرتان فرود می آورم و همه تان را دوست دارم.........که از با شما بودن بسی شادمان و سرافرازم......از حضورتان بسی شادمان و بسی دلگرم هستم

 (  به امید رفع مشکلات اینترنت در ایران  )           

اینک

با من منشینید که می خورده ام اینک

مستم ز می ناب که ریخت در باده ام اینک

از من بگریزید که  سر خوش ز می دوست

فریاد زنان  پابرهنه در پی جانانم اینک

منعم ننمایید که بس حرف شنیدم

دیگر به جز او نه شنیدم نه ببینم من اینک

آخر که جدا شد  زمن جانم و دیگر

بی جانم و حانانی ندارم هم اینک

از بس که به نام خود او سوگند بخوردم

دیگر کلامی به زبان من نمی رانم  هم اینک

باشد که دلم  باز بگردد به بر من 

بی  دل چکنم.جانی که ندارم  که  من اینک

یه شکایت

مگه میشه عاشقارو نبینیم.دلاشونو توی بازار بفروشیم

به خودمون اجازه بدیم که تصمیم بگیریم 

دلای عاشق  و از هم دیگه سوا کنیم

میشه گفت که آدمیم؟

همیشه بزرگترا مخالفن.....خیلی زود از یاد میبرن

روزای عاشقی خودشونو

برای کوچیکترا تصمصم میگیرن

دخترا .آی پسرا .دل که دادین  پس نگیرین

عاشقی بازی بچه گانه نیست

دست این و اون  که بهانه نیست

از دل خودتون مراقبت کنین

یا که عاشق نشوید .یا وفادار بمونید

شایدم درد میان ما اینه

اشتباهانمون از کم بینیه

مادرا .آی پدرا 

ازدل بچه ها غافل نشوید

دلشونو به بیگانه ندهید

دل که دروازه نشد

هرکی خواست بیاد  .یا برود

این خیانته به  جوونا 

نباید  اجباری عشقشونو بکشیم

قتل ازین بدتر نمیشه  شماها راضی میشین؟

ای خدا که عشقو آفریده ای

یا د مون بده دلا رو ارزش بدهیم

!!!!!!!!!!

از دست خودم در به درم خیلی عجیب است

از این عجیبتر  درد دیگری نسیت

تا حال شنیدید کسی در خود بماند

خود را نشناسد  ؟

دستم درین بین یاریگر من نیست 

بر خواسته ی من در پی کار نیست

آری حتی چشمم نبیند بر آنچه که من مینگرم 

دل  متن که دل نیست از من دور شده

در پی یار رفت منو نمیشناسه

دیده اید تا حالا دلی از کلابدش گشته جدا؟

وای بر من .چه تنهام ....چه بی دل شده ام

از خود  که بریدم دل و بر دوست بدادم

او نیز ببرد این دل و دیگر ندادم

نیست

برای او که باید باشد و نیست 

به دل غم خوار باشد ولی نیست

دلم را یاری اش آموخت خود رفت

بباید با دلم یار باشد ولی نیست

چنان شمعی برایش سوختم ولی او

ز من دوری گزید و عاشقم نیست

به نانم نامی او زنده ام لیک

بدون بودنش  میمیرم زندگی نیست

هوای یاد او در دل بماندست

دلم ببتاب اوست آرامشی نیست

بیا ای خواب مرا دریاب دیگر ندارم

توانی و هوای هشیاریم نیست

بیا ای مرگ جان بر گیر از من

که بی او زنده بودن حاصام نیست

ولی از من تو هم دوری کنی مرگ

خدایا بی دوست مرگ هم لایقم نیست

من نباشم

دوست دارم من نگویم اما تو بدانی

من نخوانم اما تو بشنوی....

                                میشود آیا؟

من نباشم اما تو باشی........

من بر ایت خاطره گردم ......اما تو در من میمانی

من خموشم اما تو فریادی

من نه  عاشق تر زتو که تو والایی

بر من اینک نگهی کن ز لطف ای دوست

من نباشم من نمانم اما تو باشی

در دلم مهر تو جای دارد لیک دل بر کن زمن

من یه عاشق میمانم  میتوانی آزاد باشی

من نگویم یادم کن صدایم کن .....

من به تنهایی میمانم در میان عشق تو تا تو آرام باشی

آرام من نیست مهم تا که تو در دل جای داری

تو بیاسای که من نیاسایم ز عشقت تا تو شادان باشی

نمیدونم چی میگم!!!!!!!

به من بگین چاره چیه؟ درد و نهان کنیم خوبه؟

منکه نمیدونم دیگه چیکار کنم کجا برم؟........

این همه سوز دل دارم از کی بخوام دوا کنه

برای دست  خالیم .چی بایدش چاره کنم؟

به من نگید اینا چیه چی میگی و اراجیفه

همش سخن از دله و حرفای مونده در دله

آخه چرا عاشق شدی......اینهمه از خود وا شدی

خودت برای خود بسی مهربونترین یار بودی

حالا دیگه تنها شدی راضی شدی به کار خود؟

چه میکنی مینالی و غمنامه سر میدهی تو؟؟؟؟

ای وای ازین سودای دل نداره پایان ای دل برو.......

کو آن نگاه مهربون.اون صدای همچون باروون

نوای  ساز تو چه شد دلم نداره هیچ آرووم

آخ چی بگم ؟چطور بگم چه کردم من با این دلم

نداره هیچ قراری و آتیش زده  بر درونم

ای دل بسه.تموم شده داستان این عشق دیگه

نالیدنت سوختنت بی فایدست بسه دیگه


داد از.....

ترا دیگر نمیبینم داد از دل

گل عشقت نمی چینم داد از دل

بگو در بینهایت ها کجایی

مرا با خود ببر داد از دل

دلم دیگر آن آشنا نیست

غریبه شد دلم داد از دل

بیا دستم بگیر و بال من شو

که پرواز کنم من به سویت داد از دل

مکن از من گله که چی میگویی

بگو عشقت چه کرد با من داد از دل

بگذار و بگذر

درین ویرانه تنها م گذاشتی .بگذار وبگذر

دلم را بی سخن حیران گذلشتی .بگذار و بگذر

ز من کندی دل و ندیدی سوختنم را 

برو اینجا نمان دلم  را بگذار و بگذر

سخن از ماندنت نیست سخن از پایداریست

سخن از شور عشقست ولی بگذاروبگذر 

دلم جایگاه هر دلی نیست مگر اسباب بازیست

برو دیگر نگو  که عاشقی مرا بگذار و بگذر


درین روز بدانید ایرانی کیست ؟

در این روز که اندیشه فردوسی در میان مردم بود ..ما چه کردیم 

که بدانیم او برای ایران زمین ;  چه کرد و از خود چه جانفشانی نمود....؟
مهم بدانید این همه توانایی و دارایی فرهنگی را.........

فقط سخن نگویید بلکه به ایرانتان ببالید و برای نگهداری از پارسی بودنتان ...

بکوشید که این برای شما  در سراسر جهان دست مایه سر فرازیست 

نه اینکه بی توجه بگذرید و تاریخ و فرهنگ را خود به دست  ویرانی بسپاریم

میدانید تمدن و فرهنگ سه هزاره ی ما را یونانیان و رومیان  چرا به خود نسبت میدهند؟....اندکی بیندیشید........جز اینست که  پر مایه و سرشار از توانمندیست و مایه ی سر بلندی ...........

آخ که دلم میسوزد برای این تنها سرزمین پاک و بی همتا در این دنیا.

به زبان از دست رفته اش........به واژه هایی که دیگر نیستند در میان گفتگوهای  ایرانیان

به همه ی آن چه که بودیم و اینک نیستیم......

و جهانیان از آنچه داشتیم هنوز که هنوز است بهره  ها  میبرندو

ما اندر خم ..........چی هستیم؟شرمسار از ایرانی بودن؟!!!!

ای افسوس.........از دست رفته ایم با این اندیشه..........

کمی باید به خود بیاییم و بیشتر بخوانیم و بدانیم و بگوییم 

تا شاید یک روز مردم هم بیدار شوند و به شناسه ی تاریخی خود ارزش دهند.......به گویش پارسی تا توان هست باز گردند........

و این هیچ خللی در دین   پدید نمی آورد.......

دوصد لعنت برین ....

گر زعشق میگویمت دلخوش ز آن نیستم

گر ز یار گویم دلخوش ز او نیستم

منکه عاشق بودم و دل را تماما باختم

وای اینک دو صد لعنت برین دل بایدم

گر مرا بر دار میزد بهتر زاین جور میبود

وای از دستت ای تو عشق ای تو دل

از تو میگویم سخن .هرچند رنجیده ام

باز گویم لعنت برین لعنت که گفتم میدهم

گر به من باز آیی باز باز نده ام در عشق تو

ای تو عشق از من گریز دیگر  نیا نیست تابی در دلم

برودنیا

مرا از دنیا دگر خبر مدهید...دوستش نمیدارم

ز کارش بیزارم و دل به دلش نمیدادم

دلم از دنیا کنده گشته بسکه بیوفا بود

همین دنیا فریبم داد اما سراب بود

مگر من تا کجا طاقت میارم

که دل را بازیچه ی این دنیا بسازم

مگر دل جای تفریح تو گشته 

نه ای دنیا خیالت خام و پوچ است

تو خواهی من به پایت افتم درمانده وار

بنالم التماست را کنم تا گردی بر کام

نه ای دنیا غلط اندر غلط است

من و این کار ....از من گذشتست

من اینک با خودم عهد بستم

که دیگر در پی تو من نگردم

برو دنیا که این بازی تمام است 

دگر از من گذر   دلم بس زبیخیال است

ز غم گشته رها و شادی خواهد

ترا دیگر نخواهد این تمام است

از غم مگو

من گر سخن گویم ز دل آوای غم سر میدهم
 باز این دل سودایی ام از غصه پر پر میشود
ای غم برو خانه مکن این دل که جای تو نبود
خندان بود شادمان بود نالان نبود
ای دل دگر بس کن تو این نجوای غمناک را
آواز شادی سر بده دیگر سبک بال بیا 

کاش در بر آرزو نمیبستیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

...دلفروش

وفا را میفروشی ای خدا....چند است قیمتش ؟

ارزش ایستادن قلبای این عاشقا......

ننگست این ستم....سخت است این

مردن ما به ازین ننگ باشد !

مگه میشه وفا رو بفروشند

مگه میشه دلی رو فروخت و هیچی هم نگفت

نه .نمیشه...هیچ دلی فروشی نیست

 

 

اسیر

از تو گفتن شده عادت عشق من

در تو بودن شده بودن عشق من

شده یک کم به من م تو فکر کنی

یا که اصلا منو از دل پاک میکنی

دفتر عشق تو اینجا جا نداره

پر شده از دوستت دارمهای دم به دمم

عزیزم نیستی میدونم....نباید اینو بگم

جنگیدم تا که بری از یادم و موفق نشدم

نکنه نفرینم کردی که نگیرم قرار در این روزگار

من که دوستت دارم ...ولی مهرتو از دلم بیا و مردونه بردار

چی میگم؟نمیدونم....درگیر حسی غریبم

میدونی بی تو بودن شده  سوژه ی دل تپیدن

تند تند میتپه در هر تپش نام تو رو میگوید

من نگویم دل میگوید چه کنم دل اسیره

ای تو در جان من ریشه دوانیده بیا

دلمو پس بده و چتر عشقتو بردار و برو

کاش دیگه مهمون ذهن من نشی کمی آرومم بذاری

عشق تو برده زمن هستی و قرار من

باشه ...عاشق میمونم اما تو نیستی کنارم

تو کجایی بی وفا بی من خوش باشی بی من

سخنی  با دوستان

با چشمانی بسته میتوان در خود اندیشید؟آیا تفاوتی میکند؟نمیدانم چرا چندین ر وز است که به

خود شناسی می اندیشم که منجر به مردم شناسی و غوطه ور شدن در میان مردم انجاند!

به نظرم من کمی تا قسمتی گیج و سر در گمم.....نمیدانم اصلا چه دارم میگویم........

آخه برام عجیبه.........همه چی عجیبه.........هیچ میدانید شما دوستان به اصطلاح مجازی

دوست داشتنی تر از حقیقیها هستید؟...اینجا حسی بهم میگه صداقت هست.اما در واقعیت چشم در

چشم .صداقت ..محو  و ناپیدا میشود........

من از همه تان سپاس گزارم که این همه مرا درک میکنید و مهربانیتان شامل حالم میشود........

با اینکه دلم شکسته ..اما دوستتان دارم

از روزی که آمدم میان وبلاگ نویسان.و هیچی هم نمیدانستم........اما دیگه حس میکنم جایی هست

که میتوانم خود واقعیم باشم........بی نقابو...ملاحظه.....دوست بدارم...دوست بیابم.......

و هیچ کس اینجا را آلوده نمیکند..مثل آلودگیهای جامعه..........عالیست

 

پندکی از یک دیوانه

نیست شو تا هستی یابی

در خودت غرق شو تا که حود را یابی

خود شناسی توانی مردم را

نیک بشناسی و بهترین باشی

خودشناسی سوا از خود خواهی است

نه نکن اشتباه با خود خواهی

از من ای دوست این سخن بشنو

عاشق مردمت باش و نیکی کن

که بدین گونه میشوی راضی

از کتاب......

              (از کتاب لطفا گوسفند نباشید)

-یادت باشد:مشکلاتت را در پاکتی بگذار که ته آن سوراخ باشد.

-اگر معنای خوشبختی،آسایش جسم و بی خیالیست،

پس خوشبخت ترین موجود روی زمین گاو هندی است...!

-مردم،تعارفات را چند دقیقه و توهین ها را چند سال..در ذهن

خود نکه میدارند،لطفا شما از آنها نباشید.

-

هذیان

تو مهربان نبودی برین خرابه ی دل

تو همزبان نبودی درین سکوت مطلق

اشک مرا ندیدی ...چه بیخبر برفتی

کجا چنین شتابان؟بگیر کمی تو آرام

دل مرا گذاشتی تو کوله بار راهت

دگر زمن نگیری سراغی ای تو غافل

 درین قفس بماندم..ره وفا نجستی

به حال و روز من تو ی دوا نگشتی

دوای درد من تو........شفای حال من تو

خدا چرا برایم ز مرگ خبر ندادی

درین سرای هستی نصیب من نیستی است

برای من درین بین چه نقش تلخ گذاشتی

 

کتاب   لطفا گوسفند نباشید ...را خوانده اید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بخوانید.خیلی جالب و پر از مطالب خوب است.......

اگر توانستم گاهی از این کتاب در وب کوچکم  مطلب میگذارم........شاید مفید باشد...

            ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

و..............

من ندارم عادتی.که کنم شکایتی........من میگم حکایتی ..که کنید نظارتی

که شود یه عادتی ...به غم هم نگهی .....کنیم و عنایتی ....به همدیگه نماییم....

مهرو محبتی..بیریا و ساده تر ...در پس غمکده ها...به دل هم نماییم

غم که هست ...خنده  شویم.درد که هست دوا شویم...نباشیم بی خاصیت!!!!!!!!!!

من نباشم...تو نباشی ..مهر تو میماند و این شود حکایتی................

                              (پوزش از پرت گوییهایم)

زندگی شاد

ساحل نشین زندگی     قایق بیار ..پارو بزن.......

درد خمودی از یاد یر.....پارو بزن ...پارو بزن

هر چه بری از این جلو.....دور شوی از غصه تو

ساحل خنده یابی و روحی دگر ...جانی دگر

از غم اگر یابی نجات...شادی شود مهمان تو

این میشود یک زندگی بی درد و رنج ..از آن تو

بس کن.....

من چه گویم.....دلم پر درد است

درد من نه...ازین زمانه و زور مندانش

ازین همه سفاکی و خونریزی

ازین کشتار و بیرحمی

حیرانم.آی انسان.....ددمنش گشته ای اینک

بوی خون...رنگ خون ...دوای دردت است؟!

ای تو ظالم دگر بس کن....بس کن

بنگر خون که میریزی؟کودکی ..مادری...بیگناهی را

وای بر تو بس است این ننگ

قدرتت روزی بگیرد پایان

آی خونریز مگر جنگل است اینجا

شیرو ببروپلنگ سرترند از تو

آن طبیعتش اینست.....گنه خون بر تست

شمع شو   آتش بگیر ...بر پر پروانه مگیر

از خودت هیچ نماند، دامن پروانه مگیر

از دلت سوز برآید ولی هیچ مگوی

داد دل لز دل پروانه ی رنجور مجوی

در ستم خود نشوی جز به ستمگر بودن

گر که آه و آتشت شعله ور ز پروانه بودن

اگه وقتی مینویسید.به ویژه که همین هنگام بنویسید

و هیچ ذخیره ای از نوشته نداشته باشید...سپس با  خیال راحت ثبت مطلب را بزنید....

در انتظار ثبت باشید...........و ناگهان ببینید هر آنچه نوشته اید

به باد رفت و دچار دیسکانکت شدید..........چه حالی میشوید؟........

                  تازه میشید شبیه من در دو ساعت گذشته..........

 

ذهن خالی من

دلم خیلی میخواد که بنویسم ....اما هیچی در ذهنم نیست..نمیدونم این چه حالتیه که خالی از هر

اندیشه ای هستم!؟گویی درین دنیا نیستم و هیچی در ذهنم نمانده است.......!!!!!!

شاید.......ذهنم بی خواسته ی من خود به تنهایی خانه تکانی کرده است.......نمیدانم!!!

آیا برای شما هم پیش آمده این خالی از اندیشه بودن؟میخواهید یک چیزی بگویید ،ولی نمیتوانید؟

این  حال فعلی من است؟.......شاید هیچ نگویم بهتر باشد.......ولی اهل نوشتنم .نه نویسنده

باشم .......نوشتن را دوست دارم......آرامشی دارد..........

ولی الان...............!!!!!!!

                                             باشه .سکوت میکنم.....ای دل

                                             بیانم را نمیخواهی،درونم را نمی جویی

                                            ولی من در میان بهت میل سخن دارم

                                            چرا مهر بر دهان دارم ؟نمیدانم ،نمیدانم

                                           گذر از عشق کردم ،به تازه راه رو کردم

                                          ولی اینک زدی ای دل مهر سکوت بر ذهنم؟

                                          نمیدانستم نداری تو کمی انصاف ای دل

                                          که تا اندیشه از عشقت کشید دست،بستی زبانش


 

راه چاره

در برهوت گام برمیداشتم......گاهی درک میکردم .و گاهی هیچ نمیدانستم....

نفسهای به شماره افتاده ام .....ناشی از ترسی بزرگ بود که در دل داشتم....

ترس از چه در پیش است.....کدامین سو راه نجات است.......؟آیا من میدانم؟

به خود میگویم :تو چه میدانی در پس این برهوت و در پیش آن چه نهفته است؟

پس از چه می هراسی؟پیش رو....شاید به  نیکی دست یابی///.

در پسین خود ....رفت آنچه داشتیم.و در پیش باید دانایی را پیشه کنیم ...

با چاشنی  تشنه ی یادگیری بودن.بی منیت.....بی خود پرستی....

شاید که از این برهوت چیره بر روحمان برهیم....

(در من اینهمه پریشان گوییهاست.....میتوانید اهمیت ندهید....با سپاس)

پناه من

دلم تنگست..........گویی آتش و خون است

احساس خودم با من میجنگد................!چرایش را نمیدانم........؟
ولی افسوس....که من تنها میمانم درین بین

که یا احساس میشکند....یا من خواهم شکست.

پس تنها میمانم درین سرا  که دلها همه پر نیرنگ هستند....خدایا:

-دل یکرنگ من چرا میجنگد؟.........

از جنگیدنش چه سود؟!........چون میشکند......

خدای من .......دلم دریاب که جز تو کجا جویم پناهی؟

برای این دل تنگم تو بهترین  پناهی............

 

دلم تنگست..........گویی آتش و خون است

احساس خودم با من میجنگد................!چرایش را نمیدانم........؟
ولی افسوس....که من تنها میمانم درین بین

که یا احساس میشکند....یا من خواهم شکست.

پس تنها میمانم درین سرا  که دلها همه پر نیرنگ هستند....خدایا:

-دل یکرنگ من چرا میجنگد؟.........

از جنگیدنش چه سود؟!........چون میشکند......

خدای من .......دلم دریاب که جز تو کجا جویم پناهی؟

برای این دل تنگم تو بهترین  پناهی............

 

من و خدا

به من مجالی ده ،برای خود بودن

 دلم پر دردست،زمان درمان ده

مکن عیب من ،چرا دل باختم

فر شته خویی بود ،

من از باخت دل ندارم احساسی

نیم پشیمان لیک شوم پولادی

تف دیده تر از آهن...درون کوره ها

شوم منم محکم درون این آتش

دلم پراز دردست ولی دگر داند

خدای من هست و مهم  همین حس است

کجا روم جز در آستان دوست

همان نکو دوستی ،که آفریدگار، اوست

                                         .............................................

به دنبال بهتر گشتن

ساقی غم فردای حریفان چه خوری

پیش آر پیاله را که وقت میگذرد

دلم بس تنگ و افسرده    به مردم چشم دوخته

چرا این گونه میگویند       نباید رفت  بمانیم بهتر است اینجا

چرا مردم ز پیشرفت ترس دارند ز جنگیدن حزر دارند

بجنگ جانم برای عمر بهتر بجنگ تا آری به دست تو ارزش و قیمت

نگو این هست قسمت  نگو چاره نداریم ما

زندگی در جریان چرا بی حال و دلمرده

مگو بس است همین کافیست قناعت کار خوبی است

نه در دانش که در ثروت ..برای علم آموزی همیشه کم داریم وقت

برای بهتر زیستن برای شاد ماندن

برای خوبی کردن برای نیک بودن

همه کم داریم ما وقتی نیست بیا خوبی کنیم

نیکو ترین گردیم به دنبال سر نوشت حزین و افسرده نباشیم

             تصاوير جديد زيباسازی "*.۩۞۩ کل کل دختر و پسر ۩۞۩.*"

     

میخواهم ترا

روز و شب فکر توام در خواب میبینم ترا

خواب شب خوابست ،بیدار خواهم ترا

ای غمت در دل نشسته خانه ای بهتر زدل

در کجا جا میگرفت ،خندان خواهم ترا

بسکه اندیشیده ام بر حسن تو ای نازنین

پس با حسن فراوان خواهم ترا

ای همه مهر و وفا ،از  بند عشق تو

نیستم من رها،اما رها میخواهم ترا

بایدم جان در رهت بسپارم وراه خود روم

لیک جانم تویی ،من  جان دهم از جان و دل خواهم ترا

مقصد و مقصود من از عشق سوختن گشت و همین

پس میان شعله هایت ای فدایت آرام میخواهم ترا

یار من تو ای نیاز عاشقی، از من بریدی دل بسی

من اما دل بسته تر بیش از اینها میخواهم ترا

              

تصاوير جديد زيباسازی "*.۩۞۩ کل کل دختر و پسر ۩۞۩.*"

نیستم

گم شدم در خود، دگر خود نیستم

در تو غرقم، تو شدم !من نیستم

عشق از معشوق گیرد شعله ها

منکه سوختم جز خاکستر،چیستم

ای تو درمان درد دلم ای عشق بی همتای من

دیگر نتوان برد زدل مهر تورا بیرون، شدی خود، هستیم

ندانم کیستم

کیستم در میان جمع تنها و بی کسی

گل به دست اما زبویش محرومم بسی

در همه جمعم ولی نیستم اندر دلی

خسته ام ،نا توان و بی همدمی

ای تو حسن و من همه عیب و خطا

کاش بودی بر دلم یک نفس تو  عیب رسی

در میان خوبان نشستی ای همه خوب صفا

نیم نگاهی بر منم انداز ای  عشق،فریاد رسی

من کیم؟شورم؟شرارم ؟چیستم؟

هیچ.....درمانده میان هجر تو ...ای خدایا دادرسی .

.........................................

.........................................

میدانی

بیتو اما زندگی در انتهاست ،میدانی

در  پی شورست اما بیش ازین تنهاست ،میدانی

ای بسا لبخندها را در میان لب فرو بستم از غم

دل به این تنهاییم بیش از اینها بسته ام ،میدانی

ای نگار بی مثال توصیف تو بر کدامین گل کنم

در میان گلها نقش تو بی همتاست،میدانی

خاک هستم ریشه ات در قلب من

جای توای جان من،اینجاست،میدانی

گلبن مهرو وفا ای تو همه عشق و صفا

از تو آموختم یکرنگی و ایثار:،آیا میدانی

گر که من عاشق شدم ،عیبم مکن ای خوش مرام

این دلم وامدار مهر بی پایان تست،میدانی

وای اگر فرمان دهی سر بر پایت مینهم

جان ناقابل فدایت میکنم جانان من ،این از ماست ،میدانی

وسع من تنها همین است ای نرگس مهر ودینم

جان چه باشد سر میدهم در قدمهایت عزیز،میدانم که میدانی

 

کشتمش!!!!!

گرم از هستی و سرد از نیستی گشتم.نه برای بودن چانه نمیزنم.لیک ..باید بود.........

در کدامین وادی میتوان دل را کشت؟من کشتمش؟دل اینک خونین بر زمین  وجودم افتاده.

بی هیچ اشک ریزی و فریاد رسی!میتوانم اینگونه ادامه دهم؟بی دل ؟با وجدانی پر از سرزنش از

 کشتن دل؟

نمیدانم.....لیک ................هستم بیدلی از دیار نیستی.....برهوتی بی پایان..........

بیابانی تف دیده و داغ.....کی میفهمد مرا؟کی ..........؟

بیگانگی

بگذار مرا  در پی خوبان نروم .من کیم که دل ز خوبان ببرم

دل خود میدهم از کف سپس رنج برم  پس از آن دیگر نماند اثرم

بهر چه گویم و خندم خدایا مددی    دردم درمان کن و بر من بیاور رحمی

سرد کن سوز این شررها را       دل عاشق دگر نمیخواهم

خود من را به من باز گردان          در پی خود روانه ام گردان

من زخود بیگانه گشتم  یارب     کمکم کن  خودم را بازگردانم

 

از حافظ

گررود از پی خوبان دل من معذورست

درد دارد چه کند کز پی درمان نرود

         ................................................................................

الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد

                                مرا روزی مباد آندم که بی یاد تو بنشینم

                    .........................

 

خدای من

رهایم کن خدای من  خموشم کن خدای من  مرا در خود سرد کن ازین آتش خدای من

مرا سازم نده دیگر نوایم سازی از غم شد   تو ای یارب رهایم کن ازین دردو ازین آتش

 

.....نه نیستم

نیستم در حال نوشتن امشب

                                    بهتر ،آزار دوستان بسی کمتر

خموشی من برای خودم نیست

                                             دلم درهوای گفتار نیست

 

امشب

امشبی رهایم کن ..از غم دل جدایم کن

                                                    رحمی بنما  و از درد ای عشق...رهایم کن

جان من بستان یا آزادم ساز زین قفس

                                                    از تمام بودنها ..نیست گردم بهتراست

درک کن .درک کن دل بیتابم دردمندتر گشته

                                    بس کن ..رهایم کن ...دیگر از دل چه چیز مانده

آخ

کاش قیامت میشد خدایا     آتش دل سرد میشد خدایا

زچه این همه میسوزانی   در بهشتم یا دوزخ تو میدانی

درد م درمان کن یارب     از غم و درد رهایم کن

این چه درد بی سامانیست     برهانم اگر  میتوانی