درد
جه میگویم نمیدانم.برای که برای چه ولی میگویم اما نمیدانم
برای دل چه چیزی را بیابم چاره ی دردش که از غم بگریزد
مگو بس کن که دل رفته ز دست من کجا اما نمیدانم
چسان باید کنم عشقت فراموش نمیدانم
کجا گردد این آتش خاموش نمیدانم
برای درد من دارو نساختند
که این درد دارویش در کوچه ها نیست
دلی را من میخواهم که زان من نیست
دلم نیز از برای او نباشد
ولی من دارمش دوست ایرادش کجا باشد؟
همی پرسم که ای یارب اگر این باشد گناهی
چرا مهرش به دل بل به جانم نهادی؟
مگو من خبط کردم کار از دلم بود
همان دل که خودت عشقش بدادی
کدامین سو روم تا دل رها گردد
مگر این هم شود خدایا عشق من از دل برون کن
اگر اینگونه بر من لطف کردی درون خاک مرا دیگر رها کن
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت 1:6 AM توسط زهرا
|
من درین سرزمین ..گم شده ام دیگر