ندیدی ....؟؟؟

ندیدی دستم را ...به سوی دوستیت دراز بود تا بفشارد دست محکم دوستیت را ..
ندیدی ... در نگاهم همه نقش تو بود....آری ..حتما درست نگاه نکردی...
اما این ها بهانه اند....عشق نه نگاه میخواهد نه دست دادن ....فقط حسش باید کرد...

و من همچنان عاشق مانده ام منتظر نگاهی از تو.....

مکن انکار مرا

در دل اما یک هوای تازه ایست

بهر دیدن گلی چون تو خیال تازه ایست

ای تو مهربان یار من ..دلدار من

در نمیابی  تو احوال دل بیتاب من

از چه سنگین دل تو نرم شود

عشق را اینچنین انکار  از تو است

بس کن این حرفهای فیلسوفانه را

بس کن این باید ..نبایدهای بیمار گونه را

بس کن و دستم بگیر ....بیتو هیچم ..هیچ ...هیچ...

روح تو ...از آن من است ....انکار تو بی فایدست

پس برای این دل بی تاب من ....اینگونه سهمی کم نگیر

بی تو و با تو

نیستم ...نیستم آرام و خاموش

من خروشم ....میخروشم لیک در خود

در تو دیدم زندگانی

روح جاری جهانی

در تو دیدم شعله های گرم بودن

اشتیاق زنده بودن

چون تو نیستی نیستم من

مرگ گردم ....پوچ تر از یک حبابی

بی تو من در خویش خاموشم

نیستم خواهان بود ن

کاش میفهمیدی تو این را

کاش میدانستی  تو این را

من سراپا عشق هستم شور هستم

لیک بی تو یک تن رنجور هستم

از تو یافتم  حس زیبای پرستش

تا کنون تقلید محض بود

و کاش تو میدانستی بی تو خالیم از هر چه هست و هر چه نیستم


وارد خانه ی دل مشو ای راه گذر

دل راهرو نیست مامن ماندن تست

آواره ی عشق

نباید دل  به رویت بسته میکرد

که مجنون را چنین آواره میکرد

تو لیلای دل خود بودی اما

دل مجنون ترا هی ناله مبکرد

چه زود

چه قدر زود دیر میشود ...و آشنا .....بیگانه میگردد

چه زود میرود  روزگار ........

کاش کودکی بودم ...تا به ابد....

در سکوت

شررهای عشقش که سوزاند دل
ولی دل همیشه  شرر خواهد  و سوختن ...
ز سوختن هراسی ندارد دلم
که او را فقط میخواهد و هیچش دگر

فقط  او

جانم فدای تار مویش

نا قابل است

قابل هموست

شایستگی هم آن اوست

حان من کم ارزشی

آیا سزد در پای او

سپاس ای خدا

چه گویم که نمیشناسم حسم را


چگونه گویم پر میکشم در آسمان


چه شاد هستم و شگفت زده در جای


خدایا ...سپاس ...که باز آمد یار


ولی ازین محبتم به که بگویم من


که من محکوم به دوریم تا  هستم


ولی خدا تو میدانی که خطا نمیشود


اگر که با عزیزدل همراه گردم من


خدای من اگر که خطا بود پس از چه


بدادی مهر او بر دلم بی انداره


و من ترا شکر گویم و دوست را نگهمیدارم


که دیگرم نیست توان زجر کشیدن 


که دیگرم نخواهم بسوزم بیش از این


که یار باز آمد و دل شد زنده به یقین