نیست
برای او که باید باشد و نیست
به دل غم خوار باشد ولی نیست
دلم را یاری اش آموخت خود رفت
بباید با دلم یار باشد ولی نیست
چنان شمعی برایش سوختم ولی او
ز من دوری گزید و عاشقم نیست
به نانم نامی او زنده ام لیک
بدون بودنش میمیرم زندگی نیست
هوای یاد او در دل بماندست
دلم ببتاب اوست آرامشی نیست
بیا ای خواب مرا دریاب دیگر ندارم
توانی و هوای هشیاریم نیست
بیا ای مرگ جان بر گیر از من
که بی او زنده بودن حاصام نیست
ولی از من تو هم دوری کنی مرگ
خدایا بی دوست مرگ هم لایقم نیست
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت 12:19 PM توسط زهرا
|
من درین سرزمین ..گم شده ام دیگر