مرا دردیست اندر دل اگر گویم زبان سوزد                 اگر دم درکشم ترسم که مغز استخوان سوزد

میدونید؟خیلی دوست دارم تمام حرفام وزندگیمو براتون بنئیسم.ولی چی باید گفت؟اگر بگم چگونه قضاوت خواهید کرد؟

از کجای این ۳۲سال زندگیم براتون بگم؟ کودکی یا وجوانی یا.........!

بهتره بذاریم حرف خودش بیاد،فقط اگه نظم وترتیب نداشت وپراکنده و مشئش بود مرا ببخشید چون ذهنم ،زندگیم وقلبم آشفته اند!!!

یه راز مهمو اول افشا میکنم!هیچکس نمیداند،نمیتوانم برای کسی بگویم سخت است واقعا سخت است!!!

حدس نمیزنید؟..........................من بعد از ۱۲سال زندگی مشترک ویک زندگیه تقریبا از لحاظ خوشبختی مایل به خوب،قلبم را باخته ام!آنهم نه احساسات شهوانی...بلکه روحم وشخصیتم

به آن بت عیار تعلق گرفته است.

انسان بدی هستم؟افتضاحه؟.............................

باور کنید مدتهاست همه ی اینها را از خودم میپرسم وفکر میکنم................اما....این اعتراف را نادیده نگیرید که من تازه با او !آنهم دورادور خود واقعیمو پیدا کردم/هیچ نیروی جسمی وجنسی بین ما نیست!اینرا به تمام مقدسات دنیا سوگند راست میگویم وامیوارم باورم کنید.

هم او وهم من هردو عاشق خانواده وداشته هامون هستیم،و آیا این میتونه رابطه ودوستیه غلطی باشه؟

همه ی دنیای فراموش شده ام را به من برگرداند،تمام خواسته های سرکوب شده ام ،استعدادهای پایمال شده ام.....همه وهمه دوباره زنده شده اند ومن انگار دم عیسایی در کالبدم دمیده شده دوباره زنده وپرجنب وجوش وکوشا وبا انگیزه شده ام...!خوب.این کجیش بداست؟نه حرامی در آن هست ونه هوسی/....زیرا هردو در خانواده ی خودمان مهم وتامین شده هستیم.

مرا تنها نگذارید واقعا بهتون نیاز دارم وخدا هم هست.اگر دوروح اینگونه درهم آمیخته شوند ،خدایا گناه است؟خیانت است؟نه..نه...ما پرپرواز هم شده ایم حتی بسوی خداشنناسی!ومعرفت الهی.!..

نمیدانم اما میدانم که حرامی در میانمان نیست وپاک پاکیم.