گاه كه در سراي خاموشان قدم ميزنم ، يك به يك نامها را ميخوانم ، و پشت هر اسمي كه روي سنگهاي جورواجور حك شده،

سرنوشتي رقم خورده  پر از درد و شادي، سرشار از خنده ها و گريه ها...

شايد دنيايي تنهايي و شايد غمي به اندازه ي بيكران آسمان.....ووووو .... دراين ميان من از اين خفتگان شرم ميكنم....

شرم انسانيت كه نيست!شرم محبت كه دروغين است، شرم رفاقت كه فيلمي بيشتر نيست، شرم عشق كه سراب بود و اينك 

بازيچه ي هر كس و ناكس شده، شرم هر نفسي كه موجودي دوپا به نام انسان ميكشد اما هر عملش دور از انسانيت است....

چرا ديگر انساني نيست،؟!؟! چرا همه اصل وجودي را از يادبرده و ظاهر زندگي را جلوه اي بيش از حد ميدهند؟ 

خسته ام .......نه پيكي آرامم ميكند نه پكي پر دود...... انسانم آرزوست........