مکنم منع تو ای زاهد فرزانه ز میخانه

تو چه دانی که جفای دگران چه دردی دارد ؟

و چه دانی زخم نامردمان ناسور شده

می، بر من رواست تا شوم مست و خراب

درد من کم نشود از می و میخانه ولی

لحظه ای میروم از شهر تو نامرد برون